فرق نمی کند.هیچ فرقی نمی کند که تو "همچون دیگران کوپن نانی بگیری و از پشت میز دانشگاه به پشت پاچال بازار بروی و سر در آخور خویش فرو کنی" یا خیلی محترمانه و امروزی تر در اداره ای و شرکتی لقب مهندسی و رییسی و ..بگیری.که البته دیگر توی یک لا قبا را بازار راهت هم نمی دهند. که تخم و ترکه های صیغه ای حضرات آیات عظام سلاصین شکر و شیره و کوفت و زهر مار قرق خودشان کرده اند آن جا را .تو همان لیسانسه ماهی 500000 هزار تومانی فلان شرکت هم که باشی کلاهت را انداخته ای بالا.
صحبت از اجباری که برای زنده ماندن است هم نیست که خیلی فرومایه تر از این حرفهاییم که دم برآوریم آری اگر نبود خود را در برابر دانشگاه آتش می زدیم!
اتفاقا صحبت از بلعم باعورایی هم نیست که چنان سر از نیل برداشته و امامت آیت اللهی و قدرت خلافت اللهی را چنان انحصاری در ید خویش گرفته که جا برای فرعونی و قارونی هم نمانده که اگر زنده بود معلم شهیدمان در عجب می ماند ار حقارت کلمه های حسین وارث آدم در مقابل رذالت اینان.که گوساله اکنون در آخور بیت المال گاو که نه خود خدا شده است سه چهره جاوید یک تن فرعون و قارون و بلعم :ولایت مطلقه فقیه!
صحبت از هیچ کدام از این ها نیست.
صحبت ازمسابقه وحشیانه ای است که بر سر تصاحب عنوان روزمرگی محقرانه بین ما در گرفته است که حتی وقت نمی شود که روز 18 تیری را مرخصی بگیری و نه در غم کشتن ابراهیمی و سرکوب دانشجویانی که بینشان بوده ای یا نبوده ای که بنشینی و فکر کنی چه طور دارد هر روزه جا برای شعور تو و احساس تو و آدمیت تو تنگ تر می شود و تو نمی فهمی. درست مثل آن غورباقه ای که درجه به درجه دمای آبش را زیاد می کنند و زنده و زنده آب پزش می کنند بدون روغن و بدون کلسترول آخر آقا چربی خونشان بالاست!و فکر کنی به این که چه طور آلتوسر تعجب می کند ار سوژه هایی که به راحتی نه تنها تحت انقیاد قدرت در می آیند که خود بعد از مدتی همان راه را بدون حضور قدرت می پیمایند.یک پله جلوتر از شرطی شدن حیوانات زیست شناسی سوم دبیرستان.
صحبت از آلزایمری ست که چنان در مورد مسائل سیاسی مان معتادش شده ایم که انگار دارد رسوخ می کند به کوچکترین جزییات روزمره زندگی مان.چند بار شنیده ایم که :من یادم نمی آید امروز ناهار چی خورده ام؟
ما یادمان نمی آید که چه اتفاق هایی برایمان افتاده است. ما هیچ چیز یادمان نمی آید.
ما آلزایمری شده ایم.
جمله ای درباره آسمان هست که نویسنده اش را خاطرم نیست:وقتی به آسمان چشم می دوزید به "کجا" نگاه نمی کنید بلکه به "کی" نگاه می کنید و این حکایت نگاه کردن من به کتابخانه ام است.
عادتی را از مادرم یاد گرفته بودم در همان بچگی گه هر کتابی که می خرم در همان صفحه اول تاریخ و مکانش را بنویسم و بزرگتر که شدم اضافه کردم عادتم را به نوشتن خاطره ای 5 کلمه ای یا یادآوری دوستی که همراهم بوده هنگام خریدنش یا اصلا نوع تصاحب کتاب و گاهی ابتدای شعری برای معشوقی و...در آخر امضایی.و خلاصه این طور شده که حالا وقتی بعد از این همه سال می ایستم روبروی کتابخانه و نگاه می کنم (در حین نوشتن همین جمله یک دفعه نمی دانم چرا تصویر ردیف جلد کتاب هایی که منظم از پشت چیده شده اند مرا یاد صحنه مردی می اندازد با بارانی بلند وکلاهی که در دست گرفته به ردیف سنگ قبرهایی نگاه می کند که اتفاقا آن ها هم منظم چیده شده اند _فکر می کنم متعفن باشد تصور سنگ قبری که باز میشود و یکسری کفن و تابوت و استخوان پوسیده مثل کلمات بیرون می ریزند_) یا کتابی را برای تورقی بر می دارم قبل از این که نوشته های کتاب به خاطرم رسوخ کنند فیلمی کوتاه از حادثه تصاحب آن کتاب خاطرم می آید_خنده دار اگر نباشد عین دمو بازی های کامپیوتری!_
- صد سال تنهایی:گرفته شد از محمد نه به رضایت که به رذالت بهمن 1382
- اراده به دانستن:9 اسفند 83 3 روز دلتنگی
- دلتنگی ها:دلتنگ دلتنگی ها بهار 1380
و گاهی مثل این
- فیه ما فیه:نه تاریخی و نه خاطره ای
- داستان سه گاو نمایشگاه کتای سال 136۴
این است که من گاهی حتی کتاب هایی را که هیچوقت نخواندمشان_مثل معنای متن_ از توی قفسه بر می دارم و چنان تورق می کنم که هر کس ببیند فکر می کند چه قدر در مطالبش غور کرده ام و غافل از این که من دارم با تورق_ در ست مثل آپاراتچی های قدیمی که دسته اهرم را می چرخاندند_ کمک می کنم به تصویر هایی که ذهنم در حال یادآوریشان هستند و این طور است که هر کتابی برای من به اندازه یک دست نزدیک است و به اندازه یک عمر دور مثل ستاره ها مثل خیلی دور خیلی نزدیک.
گفتاری برای پیش:
نوشتن آخرم و ننوشتن اخیرم جز به ترک نوشتن تعبیری نداشت.بگذریم از این که برای خودم جز این هر تفسیری داشت!
نوشتن برای من از سر تفنن نیست که هر از گاهی دلتنگی و شکم سیری و ادای روشنفکری فشار بیاورد وکاغذی را دست خورده کنم_بگذریم از این که خیلی وقت ها برای این ها هم بوده است!_
اتفاقا از سر دغدغه هم نیست که هرروزه زور بزند به انگشتان آدم. درست مثل ادراری که در مثانه جمع شود و اگر خالی اش نکنی از چشمانت بزند بیرون.
پرانتزی بزرگ:نمایشگاه کتاب 80 بود که ابراهیم رو کرد به دولت آبادی و گفت من فقط به اندازه ای که تا آمل برگردم پول دارم و کتاب _اگر اشتباه نکنم_ اتوبوس شما را می خواهم.دولت آبادی هم نمی دانم از سر شوق مخاطبی چنین تشنه بود یا از سنگینی نگاه چند نفری که منتظر بودند عکس العمل یک نویسنده را در برابر جسارت خواننده ای که بی پولی اش را جار می زند ببینند ،نگاه شیطنت آمیز ابراهیم را که پر از دروغ بود ندید و آن را قبل از این که ابراهیم بگوید کتابت را به خطت الوده نکن امضا کرد و متعجب آن را به او داد یا بهتر است بگویم ابراهیم از دستانش قاپید.و ما یک ساعت درباره این صحبت کردیم که آیا تعبیر محمود در پشت جلد کتابش در باره تشبیه نوشتن به زایمان درست است یا نه.پرانتز تمام
و من فکر می کنم درست است اما نه برای من.که برای نویسنده ای که زندگی اش این است.حرفه اش این است دغدغه و حتی تفننش این است همه چیزش این است.متنی که می نویسد کودکی است که به دنیا می آورد و بزرگ شدنش را در گذر زمان و در جمع مخاطبان می نگرد.باید هم درد داشته باشد مثل زایمان.که نویسنده از این طریق تولید مثل می کندوراز بقایش در این است."سنگی بر گور"ش نوشته اش است.پسرش.ادامه دهنده نسلش.
اما برای من چنین نیست که در این اندازه نیستم اصلا.نوشتن برای من به مثابه س ک س است فقط به منظور لذت. و حتی گاهی به قصد استمنا است فقط به خاطر خالی شدن.نوشتن معاشقه من است با متن بر تخت سپید کاغذ.درست مثل عاشقی که مدت ها فکر می کند به لحظه هماغوشی خودش باید مدت ها فکر کنم نا جسارت بردنش بر تخت را و شیوه اش را پیدا کنم.و وقتش که رسید دور از چشم همه دست ببرم و از پیش گفتار شروع کنم به برهنه کردنش و تا پایین بیایم و ببوسم و لحظه دخول که رسید دیگر این من نباشم که می نویسم انگشتانم باشند که جای آلتم من را هدات کنند ، تا لحظه ای که تمام می شود وآن لحظه لذت بخش خلسه برسد و بعد نوازش آرام بعدش و بعد سیگاری و بعد دیگر هیچ حس خالی شدن از چیزی که سنگینی می کرده است و متن پس چه می شود؟اگر برای محمود متن فرزندش بود برای من همان نطفه ای است که در دستمالی و روزنامه ای پیچیده می شود و انداخته می شود در دفتر خاطرات؟وبلاگ؟...
لازم نیست این قدر با نفرت به این نوشته نگاه کنید این برای موقعی بود که قلمی بود و کاغذی.نه حالا که کیبوردی هست و مانیتوری!
خود گفتار: از این ها که بگذریم تاخیری که داشته ام برای نوشتن البته اگر برای کسی مهم باشد تنها به دلیل بی کامپیوتری و بی پولی و درگیری های فراوان زندگی بوده است و بس و منظور از رفتن در پست قبل تنها رفتن از ایران بودن است.همین!
جمله ای درباره آسمان هست که نویسنده اش را خاطرم نیست:وقتی به آسمان چشم می دوزید به "کجا" نگاه نمی کنید بلکه به "کی" نگاه می کنید و این حکایت نگاه کردن من به کتابخانه ام است.
عادتی را از مادرم یاد گرفته بودم در همان بچگی گه هر کتابی که می خرم در همان صفحه اول تاریخ و مکانش را بنویسم و بزرگتر که شدم اضافه کردم عادتم را به نوشتن خاطره ای 5 کلمه ای یا یادآوری دوستی که همراهم بوده هنگام خریدنش یا اصلا نوع تصاحب کتاب و گاهی ابتدای شعری برای معشوقی و...در آخر امضایی.و خلاصه این طور شده که حالا وقتی بعد از این همه سال می ایستم روبروی کتابخانه و نگاه می کنم (در حین نوشتن همین جمله یک دفعه نمی دانم چرا تصویر ردیف جلد کتاب هایی که منظم از پشت چیده شده اند مرا یاد صحنه مردی می اندازد با بارانی بلند وکلاهی که در دست گرفته به ردیف سنگ قبرهایی نگاه می کند که اتفاقا آن ها هم منظم چیده شده اند _فکر می کنم متعفن باشد تصور سنگ قبری که باز میشود و یکسری کفن و تابوت و استخوان پوسیده مثل کلمات بیرون می ریزند_) یا کتابی را برای تورقی بر می دارم قبل از این که نوشته های کتاب به خاطرم رسوخ کنند فیلمی کوتاه از حادثه تصاحب آن کتاب خاطرم می آید_خنده دار اگر نباشد عین دمو بازی های کامپیوتری!_
- صد سال تنهایی:گرفته شد از محمد نه به رضایت که به رذالت بهمن 1382
- اراده به دانستن:9 اسفند 83 3 روز دلتنگی
- دلتنگی ها:دلتنگ دلتنگی ها بهار 1380
و گاهی مثل این
- فیه ما فیه:نه تاریخی و نه خاطره ای
- داستان سه گاو نمایشگاه کتای سال 136۴
این است که من گاهی حتی کتاب هایی را که هیچوقت نخواندمشان_مثل معنای متن_ از توی قفسه بر می دارم و چنان تورق می کنم که هر کس ببیند فکر می کند چه قدر در مطالبش غور کرده ام و غافل از این که من دارم با تورق_ در ست مثل آپاراتچی های قدیمی که دسته اهرم را می چرخاندند_ کمک می کنم به تصویر هایی که ذهنم در حال یادآوریشان هستند و این طور است که هر کتابی برای من به اندازه یک دست نزدیک است و به اندازه یک عمر دور مثل ستاره ها مثل خیلی دور خیلی نزدیک.
۱ تبریک سال نو؟
در همه کشورهای دنیا سال نو برابر است با خرید های بی دغدغه برای آیین ها و مهمانی های گرامی داشت عید همراه با برگزاری جشن ها و کارناوال های برنامه ریزی شده برای شادی و رقص و پایکوبی و تخلیه هیجانات فردی و جمعی و خلاصه گذراندن یک هفته تعطیلات بدون استرس کاری و مشکلات پیش رو(در روزنامه دولتی ایران خواندم البته در کمال وقاحت که کارشناسان ژاپنی مشغول بررسی این نکته اند که چرا تورم این کشور از 9./ درصد به یک در صد رسیده !)و ...خلاصه وقتی یک خارجی به یک خارجی می گوید هی فلانی سال نو ات مبارک بیا یه گپی بزنیم و این گپ می شود یک تفریح 5 ساعته در خیابان ها و کازینوها خیلی به جاست:
اما واقعا در ایران چه قدر مضحک می شود وقتی که خانه مثلا عمویتان می روید و بعد از سلام و احوالپرسی فرمالیته اگر مرضی در خانواده دو طرف نباشد که هزینه های درمانش در سال جدید باب بحثی هیجان انگیز باز کند قیمت مسکن در سال جدید کرایه های جدید قیمت گوشت مرغ کیلویی 3500 تومان بعد از انتخابات هزینه های کلاس های کنکور و استفاده نکردن بچه ها از آن و ..خلاصه آن قدر مشکل هست که دو طرف نگرانی برای پیدا نکردن موضوعی برای صحبت نداشته باشند.و این نگرانی ها چنان در این مهمانی های عید منتقل می شود و تشدید می شود که بعد از این دو هفته کسالت بار مردمی مضطرب و نگران و عصبی و افسرده پا به سال جدید می گذارند.بگذریم از این که آن هایی هم که کمی پول دارند و هوس توریست بازی به سرشان می زند بعد از ماندن در ترافیک جاده شمال یا گذاشتن وقت بسیار برای یافتن سرویس بهداشتی در اماکن تاریخی مهم و در آخر یافتن سوراخی بدبو بدون پنجره و آب پشیمان می شوند.برد را آن هایی کرده اند که رفته اند ترکیه و دبی و هر جهنمی غیر از ایران.به قول سیامک تعریف تعطیلات در کشور ما امری بلا موضوع است.چون تعطیلات وقفه ای است بین گرانی و بدبختی سال گذشته و سال جدید!
و حالا من باید بعد از این چیزی که می خواستم مقدمه ای کوتاه شود چه بگویم؟سال نو تان مبارک!؟امیدوارم سال خوبی داشته باشید؟!
۲ در هنگام بازگشت از ولایت در قطار تصمیم گرفتم به جای گوش دادن به احمق هایی که فکر می کنند همه مکان های عمومی جایی برای چک کردن آهنگ های مسخره موبایل یا از آن بدتر لذت بردن از خواننده های مضحک پاپ یا باز بدتر از آن دیدن کلیپ های س ک س ی موبایل با صدای بلند است کتاب عطر سنبل بوی کاج فیروزه جزایری دوما را بخوانم.لذت بردن از نثر جاندار و پر از طنز های ظریف و هوشمندانه و روایت های کشش دار و قصویت قوی این کتاب چنان زیاد بود که نتوانستم جلوی نگاه شماتت بار همان گوشی به دست ها را از این که در یک مکان عمومی دارم کتاب می خوانم و می خندم بگیرم! تعطیلات باقی مانده فرصت خوبی است برای کتاب هایی از این دست که ذهن آن چنان آماده ای هم نمی خواهد.
ور در پایان وقتی کتاب تمام شد این وسوسه عجیبی که برای رفتن پیدا کرده ام بیشتر قوت گرفت.نمی خواهم آن قدر جلفش کنم که ترانه بگذارم و بگویم :می روم جایز نیست من رفتم (بلا نسبت گه خوردی ) نمی خواهم هم آن قدر شاعرانه اش کنم که سهراب وار دم از بستن چمدان تنهایی ببندم .مسئله عریان تر و آزار دهنده تر از این حرف هاست .نه این که هم نخبه ای باشم که دارد تلف می شود.تمام نخبه گی ام خلاصه می شود در چیدن وسایل خانه جوری که اگر دوستی بیاید بگوید لعنتی همسر خوش سلیقه ای داری ها!و یا از آن نخبه گرانه تر چیدن کانال های ماهواره است جوری که بتوانی با دو حرکت از روی تمام کانال های س ک سی برسی به کانال صدای آمریکا و جوری متفکرانه گوش کنی و سر تکان دهی که همسرت فکر کند صدای آه و اوهی که شنیده توهمی به جا مانده از خاطره ای دور بوده باشد. و مسلما نیازی به توضیح نیست که اگر سر سوزن ذوقی هم در نوشتن باشد به پشیزی نمی ارزد!
اتفاقا تصمیم برای رفتن به همین خاطر است .چرا که اگر تبر قدرت روزگاری فقط کمر درختان قطور و به درد بخور را نشانه می گرفت حالا چنان دشت بایری شده است که ما خرده بته ها هم طعمه های خوبی شده ایم برای گرم نگاه داشتن پایین تنه حضرات آیات زیر کرسی های سیاستشان. و من دارم از دور نگاه می کنم که برادران هیزم شکن و حالا خارکن روز به روز نزدیکتر می شوند.خلاصه خسته شده ام هم از ماندن و هم ازفرط فعل رفتن.
1_می گویند روزی مردی خربزه ای خرید و بر کنار گذری نشست و مشغول خوردن شد.هنگام تمام کردنش به این فکر کرد که بهتر است کمی از خربزه را به پوست آن نگه دارد و با بقیه امعاء و احشایش همانجا بگذارد تا هر که رد شد پندارد امیری از این جا گذر کرده و خربزه ای خورده و از شکم سیری مابقی را بر پوست گذارده.بعد فکر کرد بهتر است چیزی بر پوست نگذارد.اشکال که ندارد انگار امیری رد شده و خربزه ای را خورده است و تخم ها و پوست ها را به کناری نهاده.خلاصه هر چه که بیشتر رفت امیر چیز کمتری در خیال مرد از آن خربزه بر جا گذاشت تا این که مرد عصبانی شد و در حالی که پوست خربزه را برای گوسفندش می برد گفت : به درک بگذار هر که رد می شود فکر کند نه امیری از این جا رد شده و نه خربزه ای خورده!
خب که چی؟چرا عادت کردید که از هر حکایتی نتیجه گیری کنید و دنبال پیامش باشید.گذشته زمان ادبیات متعهد.خواهش می کنم بیرون بیایید از این چیپ بازی ها.مثلا انتظار دارید که من به شما القا کنم در کشور دوست و برادر جیبوتی یک نفری یک روزی پیش خودش گفته بگذار مردم فکر کنند روزی من که رییس این کشورم قرار بوده پول نفت را سر سفره مردم بیاورم و چند روز بعدش گفته اصلا به درک!تا چند سال بعد همه یادشان می رود که نه رییس جمهوری بوده و نه پول نفتی؟هان؟این را می خواهید از زبان من بشنوید؟!هیهات اگر من ذره از مواضع ضد امپریالیستی ام کوتاه بیایم و بگذارم که دست آمریکا از آستینم بیرون بیاید و مشت محکمی بکوبد بر دهان یاوه گو...ببخشید اشتباه شد.من نه آب به آسیاب دشمن میریزم و نه هیزم آتش دشمن می شوم و نه ..اصلا یک فحش ناموسی خیلی زشت برای هر کسی که از این کارها بکند هم می گذارم.
2_ نمی دانم چرا عده ای همیشه سعی دارند این طور القا کنند که در کشور ما آزادی بیان نیست و حقوق شهروندی نقض می شود و در حریم خصوصی افراد چوب فرو می رود و از این جور چیزها.اخیرا دستورالعملی را که به نیروهای کشوری و لشکری در فاصله یک ماه مانده به انتخابات داده شده می خواندم و کیف می کردم از این که چنین تحولی در نگرش مسئولین نسبت به جامعه یه وجود آمده و حیفم هم آمد که شما هم کیف نکنید به همین خاطر آن را تا آن جاییکه خاطرم اجازه دهد نقل به مضمون می کنم:
الف)مظاهر تبرج خطاب به گشت های ارشاد
ب)در مورد نشریات
پ)در مورد دانشجویان
البته دستور العمل چنان ابعاد وسیعی داشت که دریگر در این سن از من یادآوری بیش از اینش به خطاست.ولی خداوکیلی در خود امریکا که می شود مستقیم رفت و توی تخم مرغ گندیده تف کرد و بعد کوبید به صورت تراشیده رییس جمهورش چنین آزادی هایی وجود دارد؟آنوقت هی بروید بگویید ایران جای بدی است!
به علت ذیق وقت به اطلاع می رساند که رایانه این جانب در کمال تاسف دچار ویروس گردیده و در ادامه این که خودش هم دست دوم خریداری شده بود تقریبا دچار از کارافتادگی هارد و خاموش شدن های سرخود و گستاخانه گردیده و امکان اتصال به اینترنت هم تقریبا از بین رفتهبه جز در موارد استثنایی مثل الان.اگر کسی از دوستان ان قدر لطف داشت که یک کامپوتر دست دوم رایگان در اختیار بنده بگذارد و یا با توجه به قدرت مالی این جانب یک عدد رایانه توپ و آکبند از قرار ماهی ۹۸۰۰ تومان برای بنده پیدا نماید تا ابد مرا مرهون الطاف خود کرده است.با تشکر لعنتی