از همان بچگی وقتی تازه توی اين محل به اصطلاح بالای شهر آمده بوديم وسوسه عجيبی داشت اين زنگهای در خانه های اشرافی و کوچه های پهن و خلوتی که می شد تويش تمام بچه های امامزاده عبدالله را مهمان گل کوچکی در فرار از خواب ظهر کرد.نه اين که ادعای مبارزه ای ضد سرمايه داری از کودکی در من نهفته است باشد.نه.تنها خارش پيوسته سر انگشتانی کودکانه بود که فقط با گذاشتنش روی زنگ اين خانه ها آرام می شد و بعد هيجانی سرشار از دويدن و دويدن و دويدن و در انتها تظاهری معصومانه در برابر مادری که با ديدن کودک تقريبا گل آلود از پيوست برادرانه خاک و عرق می پرسيد چيزی شده لعنتی؟که البته که نه!!!
و حالا حکايت من است و دنيای مجازی.که چه قدر باز آن وسوسه مبهم انگشتانم را وا می دارد به گذاشتن کامنت های بی محل و گذاشتن آدرسی اشتباه و اين که در انتهای کوچه بشنوی صدای بلند آيفون را که کيه؟کيه؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط لعنتی
|
پيش مقدمه ای
خواستم قبل از ايام فاطميه اين را بنويسم که هر که در گوگل فاطميه را جستجو کرد ببيند هر چند که بی ربط است و برای کس ديگری است و زمان ديگری است و ... اما چه کنم که اين عقب ماندگی ول نمی کند مرا
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط لعنتی
|