تبليغاتX
لعنتی
مقاله جالب در باب فوتبال!
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 4:39 بعد از ظهر  توسط لعنتی 

...
۳_ در باب کامنت:
الف)کامنت هايی که برايمان گذشته اند:ارزش گذاری کامنت ها به کميتی و کيفيتی به يک اندازه غير حرفه ای است که اولی را نويسنده ای فاقد عقل می پسندد و دومی را عقلی فاقد نويسندگی می پذيرد.همانطور که بالا بودن وحشيانه کامنت های يک وبلاگ می تواند نشان از آدمی بيکار که ديگران نيز جواب وحشيانه کامنت گذاشتنش را داده اند باشد،کامنت های قابل توجه اما معدود نيز می تواند نشان دهنده يک آدم بيکار ديگر باشد که  با تلفن نيز می توانست نظراتش را به تک و توک همفکرانش برساند!
"بايد بخوانی تا خوانده شوی" و اين معامله ای منصفانه بين نويسندگانی است که مرز کودکی قدرت خواندن و سپس نوشتن را رد کرده اند و مانند پسری بالغ و تشنه زن تشنه مخاطب اند. و انکار کثيفی است ادعای بی اهميتی مخاطب و ارزش خود نوشتن،چه در اين صورت دفتر 40 برگی هم در گوشه کتاب خانه مان کفاف می داد اين نياز را.
ب)در باب کامنت گذاری:گذاشتن شکلک های کودکانه ، سه نقطه های فريب کارانه ،توصيف های پستی که آدم را بيشتر ياد مجريان لوس آنجلسی و مخاطبان هميشه تنه لششان با تکيه کلام چه خوشگل شدی امشب می اندازد تا کامنت کسی که مطلبمان را خوانده ودر نهايت جملات تعريف آميزی که به مدد "کپی پيست" تکثير می شوند ،عريان ترين اشکال  توهينند. حتی اگر وقتی هم برای خواندن نباشد هوش زيادی نمی خواهد اظهار نظری در باره خط اول يک متن!
و اما سانسور:
طنز دردناکی  است که عده ای آن قدر در  لجن ادای روشنفکری پيش رفته اند که  نمی فهمند سانسور نکردن کامنت های رکيک و ناموسی و  وقيحانه چه بوی گندی از وبلاگشان راه انداخته و تازه به اين نيز اکتفا نکرده و با ژست های دموکراسی خواهانه توصيه می کنند به احترام به آزادی بيان.به هر حال متاسفانه  سرکوب مداوم سکس و عقيده  در کشورمان عده ای را هم به عقده های فرويدی مبتلا کرده است.
۴ _  در باب لينک:ادب به شدت متظاهرانه و مضحکی است اين که از کسی بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟چه، ايجاد وبلاگ خود فضايی  برای برای جذب مخاطب است و دليلی بر رضايتمندی خواننده بيشتر.مطمئنا هيچ کدام  از ما اين قدر احمق نيستيم که در گوش  دستفروشی که در مکاره بازاری حنجره خود را ميدرد بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟!؟!

۵ _  در باب پيوند های روزانه:روزنامه نگاران شايد بهتر از هر کسی بدانند که همان قدر که صداقت در امر نوشته های ژورناليستی آن قدرها هم مهم نيست،به همان اندازه و شايد هم بيشتر در امر جذب مخاطب هم نيست!به روز بودن لينک ها و انتخاب تيترهای جنجالی زياد هم باعث عذاب وجدان نخواهد شد!
۶ _ در باب متفرقه جات:
تحميل آهنگ و ترانه و بيانه های سياسی مورد علاقه مان به خواننده ای که به هيچ کدامشان علاقه ندارد کار درستی نيست. با گذاشتن لينک آن آوای کذايی نيز می توان کسی را گوش کردن دعوت کرد. نشان دادن اطلاعات بازديد نيز يک جذابيت دو طرفه برای نويسنده و مخاطب خواهد داشت.
و نکته ای جا مانده:واقعا کار مشکلی است که حداقل سعی کنيم در هيچ کدام از نوش ته هايمان غلت طايپی!!! نداشته باشيم؟

و در آخر باز هم ياد آور می شوم که اين ها تنها برداشت های کاملا شخصی من از وبلاگ نويسی است و تازه وارد تر ازآنم که فتوی صادر کنم و نادان تر از اين که اظهار فضل کنم و ناتوان تر از هر دوی اين ها برای ياد دادن چيزی به کسی .پس انصافا در کامنت هايتان جانب همان انصاف را نگه داريد. به هرحال: 
ما رند خراباتی و ديوانه و مستيم   پوشيده چه گوييم همينيم که هستيم .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

روز های پر تب و تابی داشتيم. اين سندروم لعنتی تير ماه همه را گرفته بود.دانشجويان را و دولتمردان و دولتنامردان را و پليس را و وبلاگ نويس را و حتی اين بلاگفا را .
من نيز در امان نماندم حتما که به جای ادامه ابواب وبلاگ نويسی پست قبل را گذاشتم و حالا گفتم شايد تفننی لازم باشد.
1_ از آنجاييکه دوستان زيادی ابراز علاقه کرده بودند تا اين حقير سراپا تقصير،تصوير خود را بر روی وبلاگ قرار دهم_ البته نه به جهت زيادت ارادت که ازسر کثرت عداوت به منظور استفاده در ورزش مفرح و سرمايه داری تير اندازی در نقش سيبل آن_ بنده اطاعت امر کرده و عکسم را گذاشتم.لازم به توضيح است که اين تصويردر اوج وقار  و سنگينی بنده گرفته شده و  قبل از مبتلا شدنم به ايدز و هپاتيت بوده است وگرنه تريپ من خيلی خز و خيل تر از اين هاست.

TinyPic image

2 _ اين تصوير را می توان نهايت وقاحت جنسی مردانی دانست که دمدمی مزاجی آلتشان را به امضای عرف و شرع رسانيده اند؟ يا گفتن ساده يک ازدواج بامزه و همزيستی مسالمت آميز؟یا اصلا عکسی ساخته شده به مدد فتوشاپ؟

TinyPic image

3 _ شايد يک روز چيزی نوشتم در باره شباهت های برهنگی،عبادت،موسيقی و ... اما علی الحساب:اين عادتی بوده که از دير باز انسان ها رو به معبود کرده اند و پشت به شيطان و کسی هنوز منکر نشده که شيطان نيز از اين اتفاق ناراحت بوده باشد.با ديدن اين عکس که از زاويه ديد شيطان گرفته شده دليل اين امر را شايد بهتر بفهميم!!!
TinyPic image

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 3:32 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

...مگر دیگر فروغ ایزدی آذز مقدس نیست؟

                     مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

          زمین گندید .آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوند است.

       پشوتن مرده است آیا؟

و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است آیا؟

.....

"غم دل با تو گویم غار !

 بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟"

 صدا نالنده پاسخ داد:

"....آری نیست؟"     اخوان ثالث

                                               شهید عزت ابراهیم نژاد                 

Your Image Thumbnail

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 3:56 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

پيش درآمدی:
در همان زمانی که  توی ذهنم مشغول جمع و جور کردن اين مطلب بودم به اين هم فکر می کردم که در همين مدت کوتاه وبلاگ نويسی چه قدر دشمن قسم خورده پيدا کرده ام که حاضرنيستند سر آدرسی به تن  وبلاگم  باشد!و اين نه به دليل نقد ناپذيری اين دوستان که به باور من به خاطر عدم تجربه حضور در کارگاههای مختلف نويسندگی اعم از شعر و داستان و...است.اهل دروغ نيستم.نوشته هايم به توهين هم طعنه ای زده اند.و اين را می دانم که اصلا دفاع خوبی نيست گفتن :آن هايی که مرا می شناسند می دانند قصدم از نقد نه تخريب که تحريک مخاطب است به نوشتن هر چند که با ناسزايی به من همراه شود.که هميشه اعتقاد داشته ام نويسنده بايد پوست کلفتی داشته باشد و اصلا نوشتن را خرمن کوفتن سختی دانسته ام که گاو نر قلمی می خواهد و مرد کهن نويسنده ای!کسان ديگر را به کار ديگری بايد!و اين ها که می نويسم نظرات کاملا شخصی است که شايد خواندنش عاری از لطفی و خالی از فايده ای نباشد:
1 در باب وبلاگ:دنيای وبلاگ نويسی را جامعترين تجمع خرده فرهنگها يافته ام و رقابت آميزترين عرصه جذب مخاطب نيز و  بهترين کلاس نويسندگی هم. چه اگر در فضای مکتوب کشورمان بنا به مقتضياتی که که می  دانيم امکان زدن هر حرفی نيست در دنيای مجازی نداشتن مخاطب به بهانه سانسور به همان اندازه احمقانه است که آن را مودبانه گردن رعايت ادب نوشتاری يا متفکرانه گردن فکری  بودن مطالب يا سياست مدارانه گردن سياسی بودن نوشته هايمان بياندازيم.چرا که طبق يک اصل ساده در دنيايی که همه برای عرضه امکان برابر دارند همه هم برای انتخاب امکان برابر خواهند داشت! و فی المثل  غير منصفانه می نمايد زحمات اروتيک نويسی را که از رقيبان خود پيشی گرفته است و گوی سبقت مخاطب را از همه ربوده انکار کرد.البته منکر اين هم نيستم که راحت الوصول بودن تريبونی چنين زيبا نوعی سطحی نويسی را در فضای وبلاگ نويسی رايج کرده است اما متاسفانه اين رواج نوعی فرهنگ در بين مخاطب حال جامعه نيز هست و کسی که بلاگری را تمرينی برای نويسندگی می داند بايد آن را درک کند.
2 در باب صورت وبلاگ:مسلما هيچ کدام از ما در انتخاب شکل ظاهری مان دخالتی نداشته ايم و صورت حالمان همان عمل خالقمان است.البته واضح و مبرهن است که در مورد خانم ها قضيه کاملا برعکس است! اما خوشبختانه در دنيای مجازی با انتخاب قالبی زيبا می توانيم تاثيری را که درعالم واقع در  مخاطب از ديدن چهره کريه مان به وجود می آمد فراموش کرده و تجديد اعتماد به نفس بفرماييم!ذکر اين نکته ضروری است که عده ای از دوستان اشتباها فکر می کنند که به جای نوشته ها بايد قالب خود را آپ کنند و هی زرت وزورت قالب عوض می کنند.در صورتی که ثبات قالب اگر در کنار ثبات قلم نويسنده قرار بگيرد تبديل به يک سبک می شود و مخاطب حتی با ديدن يک رنگ که در وب شما به کار رفته به ياد شماخواهد افتاد.نوشته های معرفی وبلاگ نيز به نظر من همان چشمان شما هستند با انتخاب چشمانی قشنگ زيبايی صورتتان را دوچندان کنيد. و اما عکستان:به نظر من عکس شما همان موهای شماست و نگذاشتن عکس حالا هر چه که می خواهد باشد بيانگر کچلی تان. نه،واقعا حيف نيست با اين قيافه و چشمانی اين طور گيرا کچل بمانيد.فقط در يک حالت اگر می خواهيد عکسی از خودتان در حالی که دست به زير چانه برده وبه دور دست خيره شده ايد که به قول هدايت بگويند فلانی صعب فکور است بگذاريد، همان کچل بمانيد بهتر است!
ادامه مطلب بعداً...!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

شرح دل نگرانی آن زن در سایت زنستان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

1 دوست خوبم سيامک!نظری نبوده است از تو هيچگاه که من نپذيرفته باشمش واين نه به دليل دوستی احساسانه ای (که اتفاقا کم نبوده بينمان)که به واسطه عقل نقادانه ای بوده که سعی کرده ايم حتی اگر شده دارا بودنش را تظاهر کنيم! و از قضا اين مقاله ات نيز راه به پدرانش برده و بر دل من نشسته.اما نقدی بوده از تو بر من ،آن هنگام که داستان هايم را به ارجاع خارجی و سنجاق نشدنم به نوشته هايم متهمم می کردی که به گمانم اينبار بر تو وارد آمده است.که اگر تو مرا با شناختی که از دنيای واقعی داری نقد کرده ای آن ايمان ارجاعی خارجی است و من اين جا لعنتی ام وبس و اگر به خاطر اين تک و توک نوشته هاست که خودت بهتر می دانی من هنوز چيزی ننوشته ام که تو را طاقت اين گونه فراخ آمده است(نقل به مضمون از مرحوم مهستی که من هنوز چيزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد...!!!)و همه زوری که زده ام هنوز از مرحله لاس خشکه نويسنده ای تشنه عشقبازی با کلمات فراتر نرفته است چه برسد که نام آن را ژورناليسم گذاشت! و تازه اين صرف متن است و من هنوزتر اصلا فرصت انديشيدن در اين دنيای مجازی را نيافته ام(از تو چه پنهان که جديدترين نوشته ام را که اين متن جايش را گرفت به انديشيدن در دنيای مجازی گذرانده بودم) چه برسد به اين که عيانش کنم و کسی آرمان گرايانه بخواندش!
2 تهمت شيرين آرمان گرا بودنت را به جان خريدم.اما مانده است سوالی توی ذهنم که آرمان گرايی چيست؟آرمان گرا کيست؟آيا آرزوی چيزهای خوب و منطقی  است که در اين صورت خوب و منطقی  کدام است؟آيا آرزوی چيز های نداشته است؟آيا در بعد سياسی آن که منظور تو نيز بی شک همين بوده است داشتن کشوری آزاد و مرفه است؟روشن تر بگويم ايرانيان وطن پرستی که در جنگ تحميلی شجاعانه جنگيدند آرمان گرا بودند يا ..._کسی می تواند ادعا کند که نبوده اند عراقيان وطن پرستی که اتفاقا آنها هم شجاعانه جنگيده باشند؟يا اصلا دموکراسی متعهد شريعتی آرمان گرا تر است يا جامعه باز پوپر؟چرا دوست خوبم، همه آدمها در طول تاريخ به اسم آرمانگرايی کارهای کاملا متضاد می کنند؟اين تضاد در دل آرمان گرايی است يا در بطن آدمها؟و تو منظورت از آرمان گرا بودن من و نسل من کدام آرمان گرايی است؟باهوش تر از آن هستی که همه آرمان گرا ها را به کشتن وسيله عقل در پای هدف دل متهم کنی.می دانم.اما نمی دانم باز هم هنوزتر که آرمان گرايی چيست؟آرمان گرا کيست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

نقدی بر آرمان گرایی را این جا بخوانید.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

 پیش گفتاری بس بدیهی:

که من این پست را  تکراری می گذارم که پست قبل را هین طور نوشته بودم برای جا نماندن از قافله جستجوی گوگل درباره مهستی ولی این پست را همین طوری ننوشته بودم که اتفاقا برای جا ماندن بود و جا افتادن.

1_ آن وقت ها که بچه بودم يا شايد بهتر است بگويم بچه تر که بودم مادرم معلم بود آن ور شهر و ما بالطبع خوارکمان بيشتر حاضری پلو ، و اگر  حوصله مادرانه ای ، غذايی يخ زده، و ولخرجی پدرانه ای اگر،شامی در بيرون، ور نه هر چه که بود.
اما روز های تعطيل حکايت ديگری داشت.صدای تلق و تلوق قابلامه ها غرولندی بر لبان پدر جاری می ساخت و لبخندی بر لبان من. که در ذهن کودکانه و نيمه بيدار من اين قابلامه ها به لشگريان شاهان هزار و يک شب می مانست که خورشيد نزده به شکار می روند ونخجيربانان بر طبل هايشان می کوبند برای رم دادن شکار و وقتی لنگ ظهر که تا مدتها به خاطر پدرم فکر می کردم همان ساعت 9 صبح است! از خواب بيدار می شدم بوی ديوانه کننده قرمه سبزی بود که به طمع نهاری مفصل ميل صبحانه را در من کور می کرد.و يک سوال بعد از سيری خواب آلوده هر قرمه سبزی به سراغم می آمد که چرا اين قدر قرمه سبزی های مادر خوشمزه می شود؟ و جوابی کوتاه و ساده: چون من می گذارم که خورشم جا بيفتد مادر!
و  اين جا افتادن هی بيشتر توی توی ذهن من  دليل بهتر بودن می شد وقتی پدر با نگاهی محتاط و مشکوک به من پيش همکارانش تعريف فلان زن جا افتاده را می کرد و دختر همسايه وقتی لپم را  می کشيد آرام می گفت" تو وقتی که جافتاده بشی چه قدر خوشگل می شی!"_هر چند احتمالا پيش بينی اش به خطا رفته بود.!_
و بعد که بزگ شدم يا بهتر است بگويم بزرگتر که شدم و جرئت نوشتن پيدا کردم تازه بود که فهميدم جا افتادن مفهومی است مطلق کلمه.
که کلمات را اگر بگذاری در ذهنت جا بيفتند چه موم نرمی می شوند در دستان تو و چه  موکب رامی می شوند در دشت بی کران ذهنت و تو می شوی کلمه سوار سپيدی های کاغذ و چه ترکتازی ها که توان کرد!
و اما گويا خيلی بزرگتر بايد می شدم تا به مدد دنيای مجازی می فهميدم جا افتادن کلمه نه مطلق نويسنده که اتفاقا مطلق خواننده است. اصل لعاب دادن کلمات نه در ذهن يک نفره  مولف_خارج از بازی های زبانی مولف و نويسنده و متن واثر_ که در ذهن بی نهايت خواننده است.بايد بگذاری که خوانندگان  هی به اثر بر گردند و به روغن بيندازند کلمات  را و نادانسته از کمکی که کرده اند به جای دگر روند.و اين گونه شد که مصمم شدم...
2 _ به همان دليل بالا و علی  رغم اصرار دوستانی که از بدو ورودم به دنيای مجازی با تشويق های مکرر بنده مبنی بر گم کردن گورم!مرا خجالت زده کرده اند. تصميم گرفته ام از امروز هفته ای فقط يکباردر تاريخ و ساعت مشخصی وبم را به روز کنم.شما می توانيد هر هفته روز های سه شنبه ساعت 5 بعد ازظهر وب به روز شده ام را ببينيد مگر اين که به دليل موقعيت کاری آن شب امکان اتصال به شبکه را نداشته باشم که اين قرار به فردايش موکول می شود و اگر فردايش نشد   احتمالش ضعيف است که پنج شنبه و جمعه را که در کانون گرم خانواده هستم به اين کار بپردازم پس احتمالا شنبه می شود و متاسفانه شنبه ها معمولا کارت من تمام می شود و می افتد يکشنبه که آن هم اگرسينما ماورا بگذارد انجامش می دهم وگر نه  دوشنبه هارا به دليل نحس بودنش بعيد است که اين کار را بکنم.ولی شما يک سر بزنيد!پس قرار ما شد:سه شنبه ها ساعت 5 عصر.
3_و در پايان:ادب به شدت متظاهرانه و مضحکی است اين که از کسی بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟چه، ايجاد وبلاگ خود فضايی  برای برای جذب مخاطب است و دليلی بر رضايتمندی خواننده بيشتر.مطمئنا هيچ کدام  از ما اين قدر احمق نيستيم که در گوش  دستفروشی که در مکاره بازاری حنجره خود را ميدرد بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟!؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

مهستی مرد.به همين سادگی ، ساده تر از آن که فروغ گفته بود تنها صداست که می ماند.ساده تر از آن که حتی هايده مرد.و هر چه که بيشتر بگذرد ساده تر می شود مردن اين نوستالژياهای موسيقی ايران.اين خصلت آينده ای است  که هی داريم بيشتر تويش فرو می رويم. قرن حاضر قرن اتمام تمام هاست.

تمام مردم.مردم تمام.و رويش شگفت انگيز کوتوله ها.بازسازی مکرر قالب ها.عجله و بی حوصلگی مجال نمی دهد برای نوشتن و عهدی هم بسته بودم در پست قبل که شکستمش!

فقط شعری از فروغ توی ذهنم است که

در سرزمين قدکوتاهان

          معيارهای سنجش

  بر مدار صفر درجه می چرخند.

بی ربط بود می دانم!     

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 8:11 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

1_ آن وقت ها که بچه بودم يا شايد بهتر است بگويم بچه تر که بودم مادرم معلم بود آن ور شهر و ما بالطبع خوارکمان بيشتر حاضری پلو ، و اگر  حوصله مادرانه ای ، غذايی يخ زده، و ولخرجی پدرانه ای اگر،شامی در بيرون، ور نه هر چه که بود.
اما روز های تعطيل حکايت ديگری داشت.صدای تلق و تلوق قابلامه ها غرولندی بر لبان پدر جاری می ساخت و لبخندی بر لبان من. که در ذهن کودکانه و نيمه بيدار من اين قابلامه ها به لشگريان شاهان هزار و يک شب می مانست که خورشيد نزده به شکار می روند ونخجيربانان بر طبل هايشان می کوبند برای رم دادن شکار و وقتی لنگ ظهر که تا مدتها به خاطر پدرم فکر می کردم همان ساعت 9 صبح است! از خواب بيدار می شدم بوی ديوانه کننده قرمه سبزی بود که به طمع نهاری مفصل ميل صبحانه را در من کور می کرد.و يک سوال بعد از سيری خواب آلوده هر قرمه سبزی به سراغم می آمد که چرا اين قدر قرمه سبزی های مادر خوشمزه می شود؟ و جوابی کوتاه و ساده: چون من می گذارم که خورشم جا بيفتد مادر!
و  اين جا افتادن هی بيشتر توی توی ذهن من  دليل بهتر بودن می شد وقتی پدر با نگاهی محتاط و مشکوک به من پيش همکارانش تعريف فلان زن جا افتاده را می کرد و دختر همسايه وقتی لپم را  می کشيد آرام می گفت" تو وقتی که جافتاده بشی چه قدر خوشگل می شی!"_هر چند احتمالا پيش بينی اش به خطا رفته بود.!_
و بعد که بزگ شدم يا بهتر است بگويم بزرگتر که شدم و جرئت نوشتن پيدا کردم تازه بود که فهميدم جا افتادن مفهومی است مطلق کلمه.
که کلمات را اگر بگذاری در ذهنت جا بيفتند چه موم نرمی می شوند در دستان تو و چه  موکب رامی می شوند در دشت بی کران ذهنت و تو می شوی کلمه سوار سپيدی های کاغذ و چه ترکتازی ها که توان کرد!
و اما گويا خيلی بزرگتر بايد می شدم تا به مدد دنيای مجازی می فهميدم جا افتادن کلمه نه مطلق نويسنده که اتفاقا مطلق خواننده است. اصل لعاب دادن کلمات نه در ذهن يک نفره  مولف_خارج از بازی های زبانی مولف و نويسنده و متن واثر_ که در ذهن بی نهايت خواننده است.بايد بگذاری که خوانندگان  هی به اثر بر گردند و به روغن بيندازند کلمات  را و نادانسته از کمکی که کرده اند به جای دگر روند.و اين گونه شد که مصمم شدم...
2 _ به همان دليل بالا و علی  رغم اصرار دوستانی که از بدو ورودم به دنيای مجازی با تشويق های مکرر بنده مبنی بر گم کردن گورم!مرا خجالت زده کرده اند. تصميم گرفته ام از امروز هفته ای فقط يکباردر تاريخ و ساعت مشخصی وبم را به روز کنم.شما می توانيد هر هفته روز های سه شنبه ساعت 5 بعد ازظهر وب به روز شده ام را ببينيد مگر اين که به دليل موقعيت کاری آن شب امکان اتصال به شبکه را نداشته باشم که اين قرار به فردايش موکول می شود و اگر فردايش نشد   احتمالش ضعيف است که پنج شنبه و جمعه را که در کانون گرم خانواده هستم به اين کار بپردازم پس احتمالا شنبه می شود و متاسفانه شنبه ها معمولا کارت من تمام می شود و می افتد يکشنبه که آن هم اگرسينما ماورا بگذارد انجامش می دهم وگر نه  دوشنبه هارا به دليل نحس بودنش بعيد است که اين کار را بکنم.ولی شما يک سر بزنيد!پس قرار ما شد:سه شنبه ها ساعت 5 عصر.
3_و در پايان:ادب به شدت متظاهرانه و مضحکی است اين که از کسی بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟چه، ايجاد وبلاگ خود فضايی  برای برای جذب مخاطب است و دليلی بر رضايتمندی خواننده بيشتر.مطمئنا هيچ کدام  از ما اين قدر احمق نيستيم که در گوش  دستفروشی که در مکاره بازاری حنجره خود را ميدرد بپرسيم اجازه می دهی لينکت کنم؟!؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 4:6 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

1_چند روز پيش با عيال محترم رفته بوديم پارک لاله،نياز به توضيح نيست که در سن و سال ما دليل اين کار نه از سر گذراندن تجربه ای رمانتيک که به دليل گذاشتن ملاقاتی ملودراماتيک بين ضعيفه و جمعی از دوستانش بود.برای اين که خلوت خاطر اناث به حضور مذکر من مکدر نشود تصميم به ترک مجلس کردم و ....

2 _نسيم با دوستانش رفت و من با خودم!و من تازه بعد از مدتها لذت شيرين با خودم رفتن را و با خودم ماندن را مزمزه کردم.درست مثل معشوقی که بعد از مدتها به طور اتفاقی در پارک ببينی و با هزار لطايف الحيل جمله ای در خور برای دعوت کردنش به پياده روی  بيابی و بگويی و همان چند ثانيه جواب دادنش را با چه لازاجراتی سر کنی!و بعد تازه نقشه بکشی که کدام خلوت گاه پارک به آن بزرگی  را از اعماق خاطره ات برای تنها ماندتان انتخاب کنی ودر خيالت جسم حاضر او را به اتاق معاشقه روياهايت ببری وتازه در همين حين هم حواست به حرفهايی که می زنيد هم باشد و...اوه....آنوقت ها که شاهرود بودم زياد تنها می شدم وکوهنوردی های شبانه و ولگردی های صبحانه!با خودم تنهايی را از من می گرفت حتی تنهايی های آن اتاق زيبايم را باخودنوشت هايم پر ميکردم.و حالا بعد از مدتها دست خودم را گرفتم و برای خودم سيگاری آتش زدم و با خودم کمی قدم زدم که چه قدر هم چسبيد.حتی برای خودم يک   عدد چای خريدم و علی رغم نگاههای متعجب مردم کمی هم درباره زندگی به هم تنيده مان با خودم حرف زدم!در ضمن خودم برای يادگاری با دوربين موبايل يک عکس هم از من گرفت که  نگهش داشته ام.و دوباره به ياد آوردم که چه طور می شود آدم با خودش تنها نماند.

3_ ودر انتها بعد از ساعاتی بنده که نگران منزل شده بودم يک عدد اس ام اس مرقوم فرموده و تقاضای ختم جلسه را نمودم و به سراغ آنان رفته و سلام و عليکی هم نمودم ضعيفه جات خوبی بودند از بابت دوستيشان با منزل خاطرم آسوده شد. خدا عاقبت همه ما را ختم به خير بفرمايد. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط لعنتی  |