1 بار چندمی است که مسلما خوانده ايد اين جمله ديگر کليشه ای کوندرا را که: غم انسان معاصر غم نوستالژيا است. و فکر کرده ايد که اين بار هم با نوشته ای طرفيد در باب تعاريف مختلف اين کلمه کذايی و معايب و مضراتش. که من نيز قصد چنين نوشتنی ندارم.قصدم فقط اشاره ای است به دورانی که معمولا در آن نوستالژی ساخته می شود يعنی ايام جوانی و بی شک پيوند می خورد با تحولات فکری و سياسی هر نسل و آرمان خواهی ها و مبارزات و حواشی رمانتيک
ناگسسته از آن.
2 برای ما نسل سومی ها اسم های زيادی گذاشته اند.سوخته و سرخورده و.... من نيز اضافه می کنم عبارت نسل سايه را.که ما هميشه توی همه چيز در سايه پدرانمان بوده ايم. در سياست اگر خيلی جوانگرايی کرده ايم احمدی نژاد و خاتمی رييس جمهورمان شده و در ورزش هنوز پروين را سلطان می ناميم و ادبياتمان را هم که اگر در جايی بشناسند به نام شاملو و هدايت و گلستان و آخرش گلشيری و کمتر فروغ است و فيلم که ديگر فقط کيارستمی را داريم وبزرگان روشنفکریمان شده اند شريعتی و جلال و سروش... و همه اين ها سنشان فراتر ازاين است که به چشم حتی آموزگارانمان ببينيمشان و بعدها خاطره ای بماند از را بطه شيرين استاد و شاگردی در حوزه مورد فعاليتمان.
3 چند روز پيش که با منزل! برای خريد رفته بوديم جلوي کت و شلوار فروشی مغازه ای در سلسبيل نگاهمان جلب شد به ويترينی که پر بود ازکت وشلوار با اتيکت هايي که عکسش را انداخته ام.و من از آن روز دارم حسادت می کنم به پدرانی که چه نوستالژيا های بزرگ و قشنگی داشته اند از مبارزاتشان و آرمان خواهی های جوانيشان و به اين فکر می کنم کدام يک از ما شرمگين نمی شويم در ايام پيری از آويختن عکس خاتمی! بر ديوار اتاقمان و يا حتی همان سروش که شانس زنده بودن پيوندی داده او را به نسل ما که گويي اين ها خالی اند از ذره ای صفات کاريزمايی، نه در صدا چون شريعتی و شاملو وفروغ نه در تصوير چون جلال و هدايت و نه حتی در رفتار چون گلستان.
4 در هنر امروز اثری قوی تر شناخته می شود و فروش بيشتری دارد که نوستالژی تر باشدوطيف بيشتری از مردم را به ياد دوران معاشقه ها و مبارزه ها و اصلا هر چيز ديگری که پسوندی از گذشته دارد بياندازد و اگر از دل هنر متعهد سارتری هنر قائم به ذات بيرون آمده بود حالا پربيراه نيست که بگوييم هنر وابسته به نوستالژی جای هر دويشان را گرفته و نسلی بی هنر تر که بی نوستالژی تر!
و ما در اين وسط دلمان را بايد خوش کنيم به رسانه ملی :هنر نزد ايرانيان است و بس!
در پايان:
شخصاً هر وقت بخواهم نوستالژی بازی در بياورم اصلا توی کتم نمی رود ياد آوری همايش ها و ميتينگ ها و شب شعر هايي که گنده مدعوشان عبدی بوده است و آغاجاری و از اين قبيل!ترجيح می دهم آلبومم را بردارم ونگاهی بياندازم به آن يار دبستانی هايی که بعد از خر حمالی هر برنامه ای و سميناری سرخورده از دعوت مهمانانی چنين حقير با لب و لوچه ای آويزان در کنارشان عکس انداخته ام و شايد روزی اگر سنم به پيری رسيد عکس جوانی خودم نوستالژی ترين خاطره ام شود که نوستالژی نسل ما خود ش است.خودش!
و چه قدر سخت است انتخاب تکه ای از دريا برای غرق شدن.
کنده ام این ها را از نامه هایی به دوستی که مدت ها پیش نوشته بودمشان:
۱ـ ۵سالم که بود فکر می کردم بدترين کار دنيا جيش کردن توی وان حمام آن هم ايستاده است.در ۱۰سالگی فهميدم دروغ گفتن برای درس نخواندن هم به همان اندازه بد است.در ۱۵ سالگی دزدی برايم به شدت چندش آور بود و در ۲۰سالگی از جنايت متنفر بودم.در ۲۵سالگی فهميدم هيچ کاری کثيف تر از خيانت در عشق نيست.
اما حالا در این سالگی به اين واقعيت مضحک پی برده ام که در تمام اين مدت خودم را از تمام لذت های واقعی دنيا محروم کرده ام!!!
۲ ـ
پدرم هميشه به من می گويد: زن ها آدم های غير قابل پيشبينی هستند.هيچوقت به آن ها اعتماد نکن.
مادرم هميشه به خواهرم می گويد:مردها آدمهای غير قابل اعتمادی هستند.هيچوقت نميتوان حرکات آن ها را پيش بينی کرد.
من وخواهرم مطمئنيم که هيچکدامشان به ما دروغ نمی گويند!