تبليغاتX
لعنتی
موخره ای با تاخیر!:آن قدر فونت سابق چشم دوستان را مورد تفقد قرار داد که مجبور به عوض کردنش شدم.به هر حال خوردن حتی چیز بی مزه ای مثل آب در دو ظرف متفاوت خالی از لذت نیست چه برسد به این شاهکار!

1 بار چندمی است که مسلما خوانده ايد اين جمله ديگر کليشه ای کوندرا را که: غم انسان معاصر غم نوستالژيا است. و فکر کرده ايد که اين بار هم با نوشته ای طرفيد در باب تعاريف مختلف اين کلمه کذايی و معايب و مضراتش. که من نيز قصد چنين نوشتنی ندارم.قصدم فقط اشاره ای است به دورانی که معمولا در آن نوستالژی ساخته می شود يعنی ايام جوانی و بی شک پيوند می خورد با تحولات فکری و سياسی هر نسل و آرمان خواهی ها و مبارزات و حواشی رمانتيک

TinyPic image

ناگسسته از آن.
2 برای ما نسل سومی ها اسم های زيادی گذاشته اند.سوخته و سرخورده و.... من نيز اضافه می کنم عبارت نسل سايه را.که ما هميشه توی همه چيز در سايه پدرانمان بوده ايم. در سياست اگر خيلی جوانگرايی کرده ايم احمدی نژاد و خاتمی رييس جمهورمان شده و در ورزش هنوز پروين را سلطان می ناميم و ادبياتمان را هم که اگر در جايی بشناسند به نام شاملو و هدايت و گلستان و آخرش گلشيری و کمتر فروغ است و فيلم که ديگر فقط کيارستمی را داريم وبزرگان روشنفکریمان شده اند شريعتی و جلال و سروش... و همه اين ها سنشان فراتر ازاين است که به چشم حتی آموزگارانمان ببينيمشان و بعدها خاطره ای بماند از را بطه شيرين استاد و شاگردی در حوزه مورد فعاليتمان.
3 چند روز پيش که با منزل! برای خريد رفته بوديم جلوي کت و شلوار فروشی مغازه ای در سلسبيل نگاهمان جلب شد به ويترينی که پر بود ازکت وشلوار با اتيکت هايي که عکسش را انداخته ام.و من از آن روز دارم حسادت می کنم به پدرانی که چه نوستالژيا های بزرگ و قشنگی داشته اند از مبارزاتشان و آرمان خواهی های جوانيشان و به اين فکر می کنم کدام يک از ما شرمگين نمی شويم در ايام پيری از آويختن عکس خاتمی! بر ديوار اتاقمان و يا حتی همان سروش که شانس زنده بودن پيوندی داده او را به نسل ما که گويي اين ها خالی اند از ذره ای صفات کاريزمايی، نه در صدا چون شريعتی و شاملو وفروغ نه در تصوير چون جلال و هدايت و نه حتی در رفتار چون گلستان.
4 در هنر امروز اثری قوی تر شناخته می شود و فروش بيشتری دارد که نوستالژی تر باشدوطيف بيشتری از مردم را به ياد دوران معاشقه ها و مبارزه ها و اصلا هر چيز ديگری که پسوندی از گذشته دارد بياندازد و اگر از دل هنر متعهد سارتری هنر قائم به ذات بيرون آمده بود حالا پربيراه نيست که بگوييم هنر وابسته به نوستالژی جای هر دويشان را گرفته و نسلی بی هنر تر که بی نوستالژی تر!
و ما در اين وسط دلمان را بايد خوش کنيم به رسانه ملی :هنر نزد ايرانيان است و بس!
در پايان:
شخصاً هر وقت بخواهم نوستالژی بازی در بياورم اصلا توی کتم نمی رود ياد آوری همايش ها و ميتينگ ها و شب شعر هايي که گنده مدعوشان عبدی بوده است و آغاجاری و از اين قبيل!ترجيح می دهم آلبومم را بردارم ونگاهی بياندازم به آن يار دبستانی هايی که بعد از خر حمالی هر برنامه ای و سميناری سرخورده از دعوت مهمانانی چنين حقير با لب و لوچه ای آويزان در کنارشان عکس انداخته ام و شايد روزی اگر سنم به پيری رسيد عکس جوانی خودم نوستالژی ترين خاطره ام شود که نوستالژی نسل ما خود ش است.خودش!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

بعضی کتاب ها هست که آدم از خواندنشان تشنه تر می شود.دريای شوری هستند.ساحل شنی زيبايشان با آفتاب دلچسبش جذبت می کند و تو آرام آرام که تن به آب می دهی و خنکايش را به زير پوست می کشی جلوتر می روی و هی جلوتر و هی لذت و هی خنک تر و شايد هم بوده باشد اگرمعشوقی نيم نگاه لذت بخشی به بدن برهنه  اش و تماس دستی و گل در بر می در کف و معشوق به  کام که   ناگهان
موجی می زند و زير پايت تمام خالی می شود و شش هايت پر می شود و چشم هايت هم و اين بار تو در کام دريا و چه بسا که معشوقت هم و ديگر هيچ  تو غرق شده ای تا آخر عمرت هر روز غرق شده ای..... کوير است و فيه مافيه است و دلتنگی ها است و صدسال تنهايی است و پوست انداختن است و پوست انداختن است و پوست انداختن است.دعوتتان می کنم به غرق شدنی هر چند کوتاه از کتاب پوست انداختن اثر کارلوس فوئنتس:
....صورتت را بر يکی از کله های مار چسباندی و لحظه ای باآن کله نيمرخ يکی شدی و من وسوسه ای را که حس می کردی می شناسم .
در اين فکر بودی که دلت می خواست اين جور بلعيده شوی، اراده ات را در اين چنبر خشونت ببازی، و هويتت را در بردگی قدرتی که به قدرت خودت می مانست از دست بدهی، و اين کم وبيش همان چيزی بود که همواره به جستجويش بودی ...آه،بله وسوسه شده بودی که در چنبره آن مار اسير بمانی ،در سيل ريز پرهای درهم شکسته اش غرق شوی.بار ديگر با چشمان تنگ شده و دست های درهم بی حرکت زندگی کنی و در همان حال سرمست شوی از توان انفعال، قدرت تسليم، تصميم نگرفتن، حتی تصميم نگرفتن به تصميم نگرفتن،هيچ نکردن،اراده را حتی به ناچيز ترين آزمون نگذاشتن،نجات کامل از طريق امتناع،.....همه بوهايی که از حمام با خودت آورده بودی،به مشامت می رسيد.خاوير مجذوب، يا حتی اسير اين بوها شده بود،اين را تو می فهميدی ، حالا تو بودی و فقط يک تصميم،اين که به سويش بروی و خود را آرام آرام تسليمش کنی ،يا به انتظار بمانی تا حس کند در اين موقعيت برتری با اوست، فقط به اين دليل که کاری نمی کردی،می گويی که حتی پشت به او نکردی....از همان دم گمشده بودی در بيشه ای تاريک از گل های نمک سود و سرخس های پوسيده و ريشه های نمناک.ماهی،سخت چون نقره،سخت چون شيشه،به جستجوی جلبک های گندناک بود.ديگر رازی در ميان نمانده بود.آن کون گشوده شده بود،تا ژرفايش،دالانی سرخ و سياه.پرده شرم واپسينت برداشته شده بود و آن فتح تو را به تنديسی از نمک بدل کرده بود.با اين همه اين پيروزی تو بود،...پيروزی قدرت انفعال تو بود،آن قدرت پايدار که بيش از آن به آزمونش نگذاشته بودی...و او را وامی داشت که با هر فشار خود را نابود کند و در ميان نفس نفس های سبعانه با تو بگويد که ديگر کار از واژه ها و پوزش ها گذشته،ادبيات تمام شده، و تنها اين آزادی نهايی بر جا مانده،آزادی که تو با دندان های به هم فشرده و دردی مثل درد زايمان به او عطا کرده ای.....

و چه قدر سخت است انتخاب تکه ای از دريا برای غرق شدن.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

کنده ام این ها را از نامه هایی به دوستی که مدت ها پیش نوشته بودمشان:

۱ـ   ۵سالم که بود فکر می کردم بدترين کار دنيا جيش کردن توی وان حمام آن هم ايستاده است.در ۱۰سالگی فهميدم دروغ گفتن برای درس نخواندن هم به همان اندازه بد است.در ۱۵ سالگی دزدی برايم به شدت چندش آور بود و در ۲۰سالگی از جنايت متنفر بودم.در ۲۵سالگی فهميدم هيچ کاری کثيف تر از خيانت در عشق نيست.

اما حالا در این سالگی به اين واقعيت مضحک پی برده ام که در تمام اين مدت خودم را از تمام لذت های واقعی دنيا محروم کرده ام!!!

۲ ـ

پدرم هميشه به من می گويد: زن ها آدم های غير قابل پيشبينی هستند.هيچوقت به آن ها اعتماد نکن.

مادرم هميشه به خواهرم می گويد:مردها آدمهای غير قابل اعتمادی هستند.هيچوقت نميتوان حرکات آن ها را پيش بينی کرد.

من وخواهرم مطمئنيم که هيچکدامشان به ما دروغ نمی گويند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط لعنتی  |