تبليغاتX
لعنتی

 

نه حرفی برای گفتن هست و نه  حالی  برای فکر کردن و حوصله ای  برای نوشتن نیز و مجالی  برای خواندن هم  پس چه بهتر که جمع کنم همه کاسه کوزه را و نبش قبر کنم نوشته های ایام پیشین را برای جا نماندن از قافله به روز شدن های مکرر.

 

و شکل راه ر فتن تو

  معنای مثنوی است

 در حالت عمیق عزیمت

 که منظره راه 

 بازوی صحرایی مرا به تکان می آرد

 در حالت عمیق عزیمت شتاب های موازی

 در گزدی مچ تو به هم می رسند و باد

صفات باد

شکل عزیز زانو را

_ که قدرت و اطاعت را با هم دارد

 تصویر می کند

تا قیصر از کف پای تو

قوس بلند طاق نصرت را

بر گیرد

 در حالت عمیق عزیمت که سمت نیمرخ تو برابر نگهم ماند

پرواز طوطیان

جغرافیای صورت من را در هم ریخت

 و آسمان

که بایر از درخشش های آبی می شد

 ناگاه

نام تو از تمام جهت ها

 می آمد

وقتی که باز می آیی نام تو را

 تمام جهت ها

 رسم می کنند

 و در گذار دامن تو دانه های شن

 بر ریشه های پیدا

پیراهن عبور شعاع می پوشد

 پیشانی تو وسعت شیشه است

 وقتی که باز می آیی

 و هر درخت ، بوسه است

 وقتی که مفصل تو ملاقاتی است

_بین صفات باد و تکبیر توفان_

 و در هوای دهکده پیشانی تو وسعت اطراف هجر را 

محدود می کند

تو باز می آیی با موجی از خلیج احمر

 و گامی از عصای موسی

 وشکل راه رفتن تو

 معنای مثنوی است

 و رو ح مولوی است اینک

که از ساق تو حکایت نی را

بر می دارد

 دلتنگی های یدالله رویایی

 

اصل شعر در کتابی است که گمش کرده ام و مجبور شدم بنویسمش از روی نامه ای به معشوقی به سال ۸۲

 

پس اگر اشتباهی دیدید، دیدید!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

نامه ای به معشوقی با تلخیصاتی از سر شرم و تصحییاتی هم به همان دلیل!

ماشین های جدید وسوسه راندن دارند با خودشان.

اسلحه های جدید وسوسه کشتن دارند نیز

کتاب های جدید وسوسه خواندن دارند هم

و روان نویس های جدید وسوسه نوشتن دارند .این چنین.

اما بانوان جدید چرا وسوسه هیچ ندارند برایم!!! و عشق تو چنان تازه به تازه می شود که تو نمی فهمی عشقی جدید است به معشوقی قدیمی که از عشق گذشته بیش می نماید یا اضافی جدید است بر عشقی قدیم تر که چنین بیرون می زند......

.... دلم مثل ماری که پوست بیاندازد بزرگتر می شود هی از صدقه سر عشقت هی.تو دیگر عشق تر از آنی که بشود معشوق نامیدت .واژه دیگری هم که ندارم.شاید لازم باشد بگویم مثلا دوبار معشوق من !ده بار معشوق من.چه قدر بار معشوق من آخر؟

سه شنبه 5/1/1385    مرآ نزاجا

 

 

 

این غروب های پاییز که نزدیکتر می شوند  به آدم      هی حس خرس  پیری به من دست می دهد که دلش می خواهد گوشه امنی پیدا کند و به خوابی عمیق رود و رویاهای رودخانه های پر از قزل آلا و جنگل های پر از کندو ببیند و اگر در شبی سیاه از زمستان شکارچی راه گم کرده ای که از قضا زخمی کهنه از چنگال بر چهره اش نشسته آن کوه گوشت را به چند ذره سرب سنگین تر کرد (شاید 21 گرم!) چه باک. که من به  رویای رودخانه های قزآلا و جنگل های پر عسل پیوسته بودم و از آن به بعد حداقل هر خرسی که خواب ببیند اگر خوب دقت کند مرا خواهد دید.

این اراجیف که در بالا خواندید به علت بیماری خاصی که روانپزشکان به آن سندروم پاییز می گویند اتفاق افتاده  و علت آن کوتاه شدن ناگهانی روز به همراه سردی هوا می باشد که  بعد از مدتی خوب می شود.

ذهنم پراکنده است از این نوشته حداقل می شود فهمید

.گاهی فکر می کنم اتفاقات  در ایران یک جور بازی است. منطقی نیست که همه چیز این طور غیر منطقی باشد! درست مثل فیلم" بازی" یک روز همه مان از خواب پا میشویم و میبینیم که همه خیابان ها را چراغانی کرده اند و کارناوال بزرگی به راه انداخته اند و همه زندانیان سیاسی  در کنار کسانی که ما فکر می کردیم شکنجه گر هستند نشسته اند و میخندند و در برابر نگاه مبهوتمان می گویند که "بازی بود همه این ها"

احمدی نژاد جلوی دوربین دست می اندازد به صورتش و ریش کذایی را که تازه فهمیده ایم گریم است می کند و دماغ مصنوعی اش را هم و چسب هایی را که پوستش را چروک می کرد هم . موادی را که صورتش را سیاه می کرد هم .و می دیدیم که ای وای ! این در خوشگلی چیزی کم از تام کروز ندارد قدش هم که همان است.و دستور می داد که همه را آزاد کنند و روزنامه ها دوباره  چاپ شوند و تلویزیون خصوصی و بی خیال حماس و سوریه هر کس هر جور خواست لباس بپوشد و.... "بازی بود همه این ها " مردم عین چی کتاب و روزنامه می خوانند و هر رمان به چاپ ده هزارم می رسید... و بازی بود همه این ها ...

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط لعنتی  |