گاهی اوقات فکر می کنی یک چیزی
توی دلت هست که اگر بنویسی خالی می شوی اما یک چیزی توی دلت هست و تو هرچه قدر که
می نویسی خالی نمی شوی!آن وقت باید به پشتی صندلیت تکیه بدهی و دست قلاب کنی پس
گردنت و خیره بمانی به روبرو و به هیچ چیز فکر نکنی و راه بهتر؟قلم غلاف کنی و بلند شوی و از توی جیب کاپشنت بسته بهمن را بکشی
بیرون و فندک سنگ چخماقی ماربرویت را هم از جیب شلوار پیدا کنی و همان طور که نوار نایلونی دور بسته را باز می
کنی و بوی توتون تازه را آرام آرام به تو
می کشی و دو به شک اینی که این نخ چندم
امروزت است به هیچ چیز فکر نکنی. و پک اولی که آرامت می کند و تو را می چسباند به
دیوار انتهایی تخت و زیر سیگاری که با انحنای لبه شیشه ایش منتظر سهمی از سیگار است برای آن لحظه ای که تو باز می خواهی چیزی بنویسی و اما
حالا اگر هنوز هم چیزی توی دلت نمانده
باشد سرت پر از تصاویر مغشوش است! تصاویر بوف کوری! قاتلین بالفطره ای! زنان لکاته
ای! تو گویی نمی شود آدم نه چیزی توی دلش باشد نه توی سرش. فلانی که چیزی توی دلش
نیست حتم در سر چیزی دارد و بالعکس.و من چرا توی دلم یک چیزی هست و بدبختانه توی
سرم هم چیزی._گچ شاید!_
دارم روز به روز به این بیشتر پی
می برم که ماراتن سنگینی بین من و دنیای من بر سر بیشتر و بیشتر" مضحک شدن"
در جریان است.(اصلا چند وقت است که من این "انشقاقات فعل ضحک " را از سر
ناچاری مثل آدم بدبختی که تها لباسش را هر روز می پوشد و شب خشک می کند و اول صبح نم مانده را هم با اتویی می گیرد و می
پوشد و با بستن در خانه اش زیرزیرکی نگاه کردنش به مردم برای فهمیدن این که چند
نفر می فهمند همین یک لباس را دارد شروع می شود_ استفاده می کنم .) نمونه اش را می
خواهید:
نجف زاده در یکی از این شوهای
مضحک وقتی مجری متضحکش در مورد کریستین امانپور و فالاچی از او یک سوال مضحکانه می
پرسد: با اعتماد به نفسی از سر تضحک همچون فاحشه ای متضاحک _ با ادای احترام به "همه
فاحشگان غمگین من" و عرض پوزش از این تشبیه_ که انگار زیباروی اغواگری روزی
ترتیبش را داده و بعد پولی هم نداده و حالا بخواهد در باره اش اظهار نظر کند و
محافظه کاری فاحشه وارانه اش را هم از ترس رو شدن ماجرا از دست ندهد می گوید: بله
خبرنگاران خوبی می شدند اگر فلان و بهمان.آخر مردک!تو را که اگر تریبون افتضحاکت
را بگیرند دیگر به امردی در قزوین هم نمی برند!
و من: همین چند شب پیش مستضحکانه در جمعی
دوستانه با حالتی مستانه در باره چه چیزها
که استضحاک نمی کردم؟! آدم از ترس عقب ماندن از قافله تضحک گری روشنفکری ایرانی به چه پفیوزی ها که نمی افتد! و
حالا جالب این جاست که گاهی این مارتن مضحکی گویی بین من و شخص شخیص احمدی نژاد
است! و گاهی هم البته بین من و احمدی نژاد و معظم اله! تا کدام پیروز شویم؟
و مستضحکانگی من تا بدانجا پیش
رفته است که حتی یک مدتی به این فکر می کردم که چرا باید بعد از هر به روز کردن
باید کامنت بگذاری برای دوستان که مثلا به
روزم بیا! چرا من که شب این ها را تایپ می کنم ننوسم به شبم بیا و از آن
استضحاکانه تر مگر روز عضوی ازآلت مردانه بدن من است که بگویم به روزم یا به روز چپم!
به غیر از این آنفولانزایی که
گرفته ام و تبم را برده روی 42 و استخوان در د و کمی تهوع و چند بار برگرداندن
محتویات زیبای معده و البته دردناک شدن سینه مشکل دیگری ندارم و حالم خوب است و از
روی متن هم می شود به این موضوع پی برد.توی یک فیلمی مردی را به فاصله نیم متری از
دیوار قرار دادند و یک تفنگ دولول در دهانش گذاشتند و بنگ مغز طرف به چند تکه
نامساوی پخش شده بود روی دیوار داشتم فکر کنم اگر قرار باشد آن تکه های نامساوی
روی دیوار چیزی بنویسند همین خواهد شد. نگاه به متنی که نوشته ام باعث می شود
بفهمم که گویا در آن مسابقه کذایی من باز هم برنده شده ام! و سیگار به همان پک
اولش ماند و خاکسترش بی قرار تکانی است برای فرو ریختن و من هنوز چیزی توی دلم هست
و چیزی هم توی سرم_گچ شاید_