تبليغاتX
لعنتی

جمله ای درباره آسمان هست که نویسنده اش را خاطرم نیست:وقتی به آسمان چشم می دوزید به "کجا" نگاه نمی کنید بلکه به "کی" نگاه می کنید و این حکایت نگاه کردن من به کتابخانه ام است.

عادتی را از مادرم یاد گرفته بودم در همان بچگی گه هر کتابی که می خرم در همان  صفحه اول تاریخ و مکانش را بنویسم و بزرگتر که شدم اضافه کردم عادتم را به نوشتن خاطره ای 5 کلمه ای یا یادآوری دوستی که همراهم بوده هنگام خریدنش یا اصلا نوع تصاحب کتاب و گاهی ابتدای شعری برای معشوقی و...در آخر امضایی.و خلاصه این طور شده که حالا وقتی بعد از این همه سال می ایستم روبروی کتابخانه و نگاه می کنم (در حین نوشتن همین جمله یک دفعه نمی دانم چرا تصویر ردیف جلد کتاب هایی که منظم از پشت چیده شده اند مرا یاد صحنه مردی می اندازد با بارانی بلند وکلاهی که در  دست گرفته به ردیف سنگ قبرهایی نگاه می کند که اتفاقا آن ها هم منظم چیده شده اند _فکر می کنم متعفن باشد تصور سنگ قبری که باز میشود و یکسری کفن و تابوت و استخوان پوسیده مثل کلمات بیرون می ریزند_) یا کتابی را برای تورقی بر می دارم قبل از این که نوشته های کتاب به خاطرم رسوخ کنند فیلمی کوتاه از حادثه تصاحب آن کتاب خاطرم می آید_خنده دار اگر نباشد عین دمو بازی های کامپیوتری!_

-         صد سال تنهایی:گرفته شد از محمد نه به رضایت که به رذالت بهمن 1382

-         اراده به دانستن:9 اسفند 83   3 روز دلتنگی

-         دلتنگی ها:دلتنگ دلتنگی ها بهار 1380

و گاهی مثل این

- فیه ما فیه:نه تاریخی و نه خاطره ای

- داستان سه گاو نمایشگاه کتای سال 136۴

این است که من گاهی حتی کتاب هایی را که هیچوقت نخواندمشان_مثل معنای متن_ از توی قفسه بر می دارم و چنان تورق می کنم که هر کس ببیند فکر می کند چه قدر در مطالبش غور کرده ام و غافل از این که من دارم با تورق_ در ست مثل آپاراتچی های قدیمی که دسته اهرم را می چرخاندند_ کمک می کنم به تصویر هایی که ذهنم در حال یادآوریشان هستند و این طور است که هر کتابی برای من به اندازه یک دست نزدیک است و به اندازه یک عمر دور مثل ستاره ها مثل خیلی دور خیلی نزدیک. 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 9:28 بعد از ظهر  توسط لعنتی  | 

۱ تبریک سال نو؟

در همه کشورهای دنیا سال نو برابر است با خرید های بی دغدغه برای آیین ها و مهمانی های گرامی داشت عید همراه با برگزاری جشن ها و کارناوال های برنامه ریزی شده برای  شادی و رقص و پایکوبی و تخلیه هیجانات فردی و جمعی و خلاصه گذراندن یک هفته تعطیلات بدون استرس کاری و مشکلات پیش رو(در روزنامه دولتی ایران خواندم البته در کمال وقاحت که کارشناسان ژاپنی مشغول بررسی این نکته اند که چرا تورم این کشور از 9./ درصد به یک در صد رسیده !)و ...خلاصه وقتی یک خارجی به یک خارجی می گوید هی فلانی سال نو ات مبارک بیا یه گپی بزنیم و این گپ می شود یک  تفریح 5 ساعته در خیابان ها و کازینوها خیلی به جاست:

اما واقعا در ایران چه قدر مضحک می شود وقتی که خانه مثلا عمویتان می روید و بعد از سلام و احوالپرسی فرمالیته اگر مرضی در خانواده دو طرف نباشد که هزینه های درمانش در سال جدید باب بحثی هیجان انگیز باز کند قیمت مسکن در سال جدید کرایه های جدید قیمت گوشت مرغ کیلویی 3500 تومان بعد از انتخابات  هزینه های کلاس های کنکور و استفاده نکردن بچه ها از آن و ..خلاصه آن قدر مشکل هست که دو طرف نگرانی برای پیدا نکردن موضوعی برای صحبت نداشته باشند.و این نگرانی ها چنان در این مهمانی های عید منتقل می شود و تشدید می شود که بعد از این دو هفته کسالت بار مردمی مضطرب و نگران و عصبی و افسرده پا به سال جدید می گذارند.بگذریم از این که آن هایی هم که کمی پول دارند و هوس توریست بازی به سرشان می زند بعد از ماندن در ترافیک جاده شمال یا گذاشتن وقت بسیار برای یافتن سرویس بهداشتی در اماکن تاریخی مهم و در آخر یافتن سوراخی بدبو بدون پنجره و آب پشیمان می شوند.برد را آن هایی کرده اند که رفته اند ترکیه و دبی و هر جهنمی غیر از ایران.به قول سیامک تعریف تعطیلات در کشور ما امری بلا موضوع است.چون تعطیلات وقفه ای است بین گرانی و بدبختی سال گذشته و سال جدید!

و حالا من باید بعد از این چیزی که می خواستم مقدمه ای  کوتاه شود چه بگویم؟سال نو تان مبارک!؟امیدوارم سال خوبی داشته باشید؟!

 

 

۲ در هنگام بازگشت از ولایت در قطار تصمیم گرفتم به جای گوش دادن به احمق هایی که فکر می کنند همه مکان های عمومی جایی برای چک کردن آهنگ های مسخره موبایل یا از آن بدتر لذت بردن از خواننده های مضحک پاپ یا باز بدتر از آن دیدن کلیپ های س ک س ی موبایل با صدای بلند است کتاب عطر سنبل بوی کاج فیروزه جزایری دوما را بخوانم.لذت بردن از نثر جاندار و پر از طنز های ظریف و هوشمندانه و روایت های کشش دار و قصویت قوی این کتاب چنان زیاد بود که نتوانستم جلوی نگاه شماتت بار همان گوشی به دست ها را از این که در یک مکان عمومی دارم کتاب می خوانم و می خندم بگیرم! تعطیلات باقی مانده فرصت خوبی است برای کتاب هایی از این دست که ذهن آن چنان آماده ای هم نمی خواهد.

ور در پایان وقتی کتاب تمام شد این وسوسه عجیبی که برای رفتن پیدا کرده ام بیشتر قوت گرفت.نمی خواهم آن قدر جلفش کنم که ترانه بگذارم و بگویم :می روم جایز نیست من رفتم (بلا نسبت گه خوردی ) نمی خواهم هم آن قدر شاعرانه اش کنم که سهراب وار دم از بستن چمدان تنهایی ببندم .مسئله عریان تر و آزار دهنده تر از این حرف هاست .نه این که هم  نخبه ای باشم که دارد تلف می شود.تمام نخبه گی ام خلاصه می شود در چیدن وسایل خانه جوری که اگر دوستی بیاید بگوید لعنتی همسر خوش سلیقه ای داری ها!و یا از آن نخبه گرانه تر چیدن کانال های ماهواره است  جوری که بتوانی با دو حرکت از روی تمام کانال های س ک سی برسی به کانال صدای آمریکا و جوری متفکرانه گوش کنی و سر تکان دهی که همسرت فکر کند صدای آه و اوهی که شنیده توهمی به جا مانده از خاطره ای دور بوده باشد. و مسلما نیازی به توضیح نیست که اگر سر سوزن ذوقی هم در نوشتن باشد به پشیزی نمی ارزد!

اتفاقا تصمیم برای رفتن به همین خاطر است .چرا که اگر تبر قدرت روزگاری فقط کمر درختان قطور و به درد بخور را نشانه می گرفت حالا چنان دشت بایری شده است که ما خرده بته ها هم طعمه های خوبی شده ایم برای گرم نگاه داشتن پایین تنه  حضرات آیات زیر کرسی های سیاستشان. و من دارم از دور نگاه می کنم که برادران هیزم شکن و حالا خارکن روز به روز نزدیکتر می شوند.خلاصه خسته شده ام هم از ماندن و هم ازفرط فعل رفتن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط لعنتی  |