تبليغاتX
لعنتی

گفتاری برای پیش:

نوشتن آخرم و ننوشتن اخیرم جز به ترک نوشتن تعبیری نداشت.بگذریم از این که برای خودم جز این هر تفسیری داشت!

نوشتن برای من از سر تفنن نیست که هر از گاهی دلتنگی و شکم سیری و ادای روشنفکری فشار بیاورد وکاغذی را دست خورده کنم_بگذریم از این که خیلی وقت ها برای این ها هم بوده است!_

اتفاقا از سر دغدغه هم نیست که هرروزه  زور بزند به انگشتان آدم. درست مثل ادراری که در مثانه جمع شود و اگر خالی اش نکنی از چشمانت بزند بیرون.

پرانتزی بزرگ:نمایشگاه کتاب 80 بود که ابراهیم رو کرد به دولت آبادی و گفت من فقط به اندازه ای که تا آمل برگردم پول دارم و کتاب _اگر اشتباه نکنم_ اتوبوس  شما را می خواهم.دولت آبادی هم نمی دانم از سر شوق مخاطبی چنین تشنه بود یا از سنگینی نگاه چند نفری که منتظر بودند عکس العمل یک نویسنده را در برابر جسارت خواننده ای که بی پولی اش را جار می زند ببینند ،نگاه شیطنت آمیز ابراهیم را که پر از دروغ بود ندید و آن را قبل از این که ابراهیم بگوید کتابت را به خطت الوده نکن امضا کرد و متعجب آن را به او داد یا بهتر است بگویم ابراهیم از دستانش قاپید.و ما یک ساعت درباره این صحبت کردیم که آیا تعبیر محمود در پشت جلد کتابش در باره تشبیه نوشتن به زایمان درست است یا نه.پرانتز تمام

 

و من فکر می کنم درست است اما نه برای من.که برای نویسنده ای که زندگی اش این است.حرفه اش این است دغدغه و حتی تفننش این است همه چیزش این است.متنی که می نویسد کودکی است که به دنیا می آورد و بزرگ شدنش را در گذر زمان و در جمع مخاطبان می نگرد.باید هم درد داشته باشد مثل زایمان.که نویسنده از این طریق تولید مثل می کندوراز بقایش در این است."سنگی بر گور"ش نوشته اش است.پسرش.ادامه دهنده نسلش.

اما برای من چنین نیست که در این اندازه نیستم اصلا.نوشتن برای من به مثابه س ک س است فقط به منظور لذت. و حتی گاهی به قصد استمنا است فقط به خاطر خالی شدن.نوشتن معاشقه من است با متن بر تخت سپید کاغذ.درست مثل عاشقی که مدت ها فکر می کند به لحظه هماغوشی خودش باید مدت ها فکر کنم نا جسارت بردنش بر تخت را و شیوه اش را پیدا کنم.و وقتش که رسید دور از چشم همه دست ببرم و از پیش گفتار شروع کنم به برهنه کردنش و تا پایین بیایم و ببوسم و لحظه دخول که رسید دیگر این من نباشم که می نویسم انگشتانم باشند که جای  آلتم من را هدات کنند ، تا لحظه ای که تمام می شود وآن لحظه لذت بخش خلسه برسد و بعد نوازش آرام بعدش و بعد سیگاری و بعد دیگر هیچ حس خالی شدن از چیزی که سنگینی می کرده است و متن پس چه می شود؟اگر برای محمود متن فرزندش بود برای من همان نطفه ای است که در دستمالی و روزنامه ای پیچیده می شود و انداخته می شود در دفتر خاطرات؟وبلاگ؟...

لازم نیست این قدر با نفرت به این نوشته نگاه کنید این برای موقعی بود که قلمی بود و کاغذی.نه حالا که کیبوردی هست و مانیتوری!

خود گفتار: از این ها که بگذریم تاخیری که داشته ام برای نوشتن البته اگر برای کسی مهم باشد تنها به دلیل بی کامپیوتری و بی پولی و درگیری های فراوان زندگی بوده است و بس و منظور از رفتن در پست قبل تنها رفتن از ایران بودن است.همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط لعنتی  |