تبليغاتX
لعنتی
ای وای چه قدر بد است که آدم آن قدر درگیر زندگی باشد که نفهمد نادر ابراهیمی مرده است.و من چه قدر این کتابخانه لعنتی را گشتم تا بار دیگر شهری را که دوست می داشتم را پیدا کنم و نکردم.حتما این همسر لعنتی به کسی داده اش.و خب حالا چه بنویسم .عاشق بودن عاشق شدن و اصلا خود عشق را نادر به من یاد داد.روزی هلیا نام تمام دختران زمین بود برایم.چه قدر خوشم می آمد که به هر کس که نامه می نویسم بگویم بخواب هلیا.بخواب دیگر دود سیگار چشمانت را آزار نخواهد داد و من چرا نتوانست این کتاب را پیدا کنم تا چیزی بنویسم از تویش تا این خزعبلات هر روزه ام را ارزشی دهد.نادر ابراهیمی هم تمام شد.آدم های بزرگ هم حتی تمام می شوند و آدم های کوچکی مثل من هیچوقت هیچ چیزی نمی شوند حتی تمام!
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط لعنتی 

)پرانتزی بین دو پست (ر.ک کامنت دانی قبلی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط لعنتی