فیلم هایی را که از آزار روسپیان بعد از جنگ و انقلاب(مثل مالنا) دیده اید بگذارید کنار.این عکس واقعی است.خوب که نگاه کنید پدر خودتان هم شاید داخلش باشد.
هیچ چیز نمی توان گفت جز تخیل زنی که می سوزد و حتی آن هم نمی شود که فاجعه بزرگتر این هاست.

آتش زدن روسپیان قلعه توسط مردان غیوری که شاید اگر نبود این غلیان آنی احساسات اسلام گرایانه برای همان ذغالی که دستشان گرفته اند صف می کشیدند!
(اصل عکس ها را به همراه دهها عکس دیگر از این نوع می توانید در وبلاگ دارکوب پیر که به آن لینک داده ام ببنید)
با پوزش از کسانی که این را یکبار در گذشته خوانده اند احساس کردم لازم است تا دیگران هم بدانند نباید از یک لعنتی انتظاری جز یک لعنتی بودن داشت!
از همان بچگی وقتی تازه توی اين محل به اصطلاح بالای شهر آمده بوديم وسوسه عجيبی داشت اين زنگ در خانه های اشرافی و کوچه های پهن و خلوتی که می شد تويش تمام بچه های امامزاده عبدالله را مهمان گل کوچکی در فرار از خواب ظهر کرد.نه اين که ادعای مبارزه ای ضد سرمايه داری از کودکی در من نهفته است باشد.نه.تنها خارش پيوسته سر انگشتانی کودکانه بود که فقط با گذاشتنش روی زنگ اين خانه ها آرام می شد و بعد هيجانی سرشار از دويدن و دويدن و دويدن و در انتها تظاهری معصومانه در برابر مادری که با ديدن کودک تقريبا گل آلود از پيوست برادرانه خاک و عرق می پرسيد چيزی شده لعنتی؟که البته که نه!!!
و حالا حکايت من است و دنيای مجازی.که چه قدر باز آن وسوسه مبهم انگشتانم را وا می دارد به گذاشتن کامنت های بی محل و گذاشتن آدرسی اشتباه و اين که در انتهای کوچه بشنوی صدای بلند آيفون را که کيه؟کيه؟
می گویند روزی حضرات عظام آدم و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد نشسته بودند و تاس بازی می کردند.در همین حین یک خانم محترم با مانتو و شلواری سفید و تنگ و کوتاه جوری که نمام منحنی های ظریف و زیبای بدنش را نشان میداد از کنار آن ها رد شد.حضرات تصمیم می گیرند قبل از این که این خانم محترم پایش به میدان ولیعصر برسد و مورد ضرب و شتم برادران جان بر کف گشت ارشاد قرار گیرد و حرام شود خودشان یکبار از خجالت طرف در بیایند.و قرار بر این شد که تاس بیندازند و هرکه تاس بیشتری آورد او این کار را بکند.از حضرت آدم که جفت یک می آورد شروع می کنند تا حضرت مسیح که جفت شش می آورد.حضرت محمد که بازی را باخته می دید تاس می اندازد و طبق یک اقدام غافلگیرانه جفت هفت می آورد.
حضرات با عصبانیت به هم نگاه می کنند و حضرت آدم می گوید:پسرم تو که با داشتن این همه زن نباید این قدر در کف باشی.من چه بگویم که یک عمر با مادرت تنها زندگی کردم؟به هر حال یک خانم را مورد لطف قرار دادن که ارزش معجزه ندارد!
حالا حکایت لایحه حمایت از خانواده هم چنین شده.