1 اهل هیچ دین و فرقه ای نیستم نه طریقتی اش و نه شریعتی اش و نه حقیقتی اش.ولی مگر می شود انسان بود و لذت نبرد از بزرگی کسی که بر در خانه اش نوشته است:"هر که بر این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش نپرسید که هر که در محضر خدا به جانی ارزد البته به خانه شیخ به نانی ارزد" و من تکیه داده به دیوار آجری خانه شیخ در طیف های رنگی لباس زنی گنبدی که در نهایت سادگی به زیارت آمده گم می شوم و نان خیال شیخ را لقمه لقمه قورت می دهم.تحلیل این که چرا شیخ را ولایتیان با این شعار شگرف اش مهجور گذاشته اند بماند برای بعد. اما نمی شود مقایسه نکرد دم و دستگاه قارونی حرم امام رضا را که آدم اگر به زیارت برود انگار که در محضر خلیفه ای شکم گنده و غبغب انداخته بر یقه با لباس های ابریشمین رفته است با سادگی سبک اتاقک شیخ.(انگار سبکی تحمل ناپذیر هستی را لذت بخش می کند) پیشنهاد می کنم اگر مشهد می روید به تابلوی قلعه نو خرقان که رسیدید به چپ بپیچید و بعد از گذشتن از آسفالت های ترک برداشته و مزارعی درهم به در خانه شیخ خرقان دق الباب کنید و از سادگی محضرش حظی بگیرید. شاید فکر مشهد رفتن از سرتان بیفند.
و این هم حسن ختام کلامم و شاید هم حسن کلام ختامم:
2 وقتی به کسی می گویید نمی خواهم ببینمت یعنی این که از او خوشتان نمی آید و واقعا دیگر نمی خواهید ببینیدش.اما وقتی به کسی می گویید می خواهم صد سال نبینمت یعنی این که دوستش دارید! بله _سر نخ تنفر را که بگیرید به توپ نخی عشق می رسید_وقتی نمی خواهید بروید دوست ندارید بروید ولی وقتی می خواهید نروید یعنی این که دوست دارید بروید و بنا به دلایلی نمی روید.تصمیم های مثبت فعل های نفی چنین اند . نقابی قراردادی اند بر علایقمان.
و خب...من می خواهم کمی ننویسم!یعنی با وجود زجری که از زیاد ننوشتن می برم می خواهم تقریبا برای مدتی اصلا ننویسم. جواب انگشتانی را که دیوانه وار بر دکمه های کیبورد بوسه می زدند جوری خواهم داد.سرشان را گرم می کنم.
روزی نوشته بودم که نوشتن برایم به مثابه چیست.حالا فکر می کنم کمی پرهیزکاری هم بد نیست!باید سر بتراشم و غسل ترتیبی کنم و احرام ترک علایق بگیرم و معتکف شوم.اما جالب است که این بار بر خلاف بارهای قبل ننوشتم از سر سرخوردگی نیست. که این بار از سر امید است.ان هم امیدی شاید به ظاهر پیش پا افتاده.بله دارم دیوانه وار زبان انگلیسی می خوانم!!! اولش که قرار بر رفتنمان از این خراب شده بود زبان وسیله بود و نماندن هدف و خب کارها اصلا پیش نمی رفت.اما به این نتیجه رسیدم وقتی می توانم از پس رفتن برآیم که از پس یاد گرفتن زبان برآیم.و تازه می فهمم وقتی شریعتی قبل از هر چیزی به احسانش می گفت اول زبان بخوان یعنی چه؟!که روشنفکری که زبان دنیا را نفهمد اصلا آدم نیست چه برسد به روشنفکر.نویسنده اش هم همین طور.خلاصه وقتی علاوه بر کارهای روزانه بخواهی حداقل 6 ساعت هم زبان بخوانی باید پا روی خیلی چیزها بگذاری.کمی صرفه جویی برای پول کلاس زبان.کمی کتاب نخواندن.روزنامه ها را فقط تیترهایش.کمی سبک غذا خوردن.نظم و چند کار دیگر...و راضی ام ...مثل زندانی که دارد با قاشقی کوچک نقبی به خارج می کند...ذره ذره و بدون خستگی اما امیدوار
از تمام آن هایی که می خواهند سر به تنم نباشد و من هم متقابلا نسبت به ایشان چنین ام و همین طور دوستان خوب و لعنتی ام می خواهم که هر از چند گاهی اگر وقتی بود و حوصله ای بیایند و فاتحه ای بگذارند و بروند که من هر روز وبم را می خوانم.و به روایت کلیشه ای برنامه های دهه هفتادی برنامه های رسانه ملی: به پایان رسید این دفتر حکایت هم چنان باقی است.تا برنامه بعد خدا نگهدار(بر می گردم..زود...!!!.)
وقتی شکیبایی مرد می شد به راحتی گفت که نماد نسلی از روشنفکری ایران هم همراه با تعلقاتش و سرخوردگی هایش به گور رفت.اما برای بهروز وثوق به راحتی نمی توان چیزی گفت.کدامش؟سوته دلان یا رضا موتوری؟ داش آکل یا گوزن ها ؟نمادی از لمپنیسم یا اسطوره ای از اعتراض؟
مرگ های هرروزه ای که می شنویم در کنار مرگ های هرروزه امیدهایمان...دیگر کار از ناراحتی گذشته است.سیگاری چاق می کنیم و اگر بود لبی تر می کنیم و برای آخرین بار شاید سوته دلان را می بینیم و نمی فهمیم که اشکی که دور چشممان حلقه می شود از شراب تلخ مرد افکن است یا از شر شور دنیا؟
خدا را شکر که حداقل بهروز مثل مشایخی و جمیله شیخی و نادره ایران نبود تا زنده زنده بمیرد.
زندگی کرد و مرد. و البته همه مان داریم زنده زنده می میریم.