توی حهنم کودکیی که پر بود از صدای آژیر خطر و درس های تلوزیونی کلاس اول و خاموشی و زیر زمین و پناهگاه و کابوس....چه شوق مفرطی داشت حفظ کردن حسنی نگو یه دسته گل چه الگوی تمیزی بود و گربه های محل را بگو که چه طور صاحب شدیم با گربه من نازنازیه ...ممنون منوچهر که چیزی برای کودکی مان گذاشتی که از به یاد آوریش اخم نکنیم..هر چند که حال هر چه می بینیم ناخن کثیف است و ریش بلند و روی سیاه...به قول ابراهیم رها در طنز امروز اعتماد زیاد این حرفت را جدی نگرفتند وگرنه اوضاع امروزمان خیلی بهتر از این بود...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط لعنتی