1 کسی که راهش را بگیرد و برود زیاد دور نمی شود....
یک زمانی شازده کوچولو خیلی می چسبید.آن قدر که رگه هایی از متنش هنوز آن قدر پررنگ باشند که در ذهنم هر موضوعی را مثل آهنربایی قوی جذب کنند به خودشان.متل اهل بودن!
...ولی اگر تو مرا اهلی کنی زندگی ام مثل آفتاب روشن خواهد شد و آن وقت من صدای پای تو را خواهم شناخت .صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیر زمین می راند ولی صدای پای تو مثل نغمه موسیقی از لانه بیرونم می آورد .علاوه بر این،نگاه کن !آن جا ، گندمزارها را می بینی؟من نان نمی خورم.گندم برای من بی فایده است .پس گندمزارها چیزی را به یاد من نمی آورند و این البته غم انگیز است!ولی تو موهای طلایی داری.پس وقتی اهلیم کنی معجزه می شود.گندم که طلایی رنگ است یاد تو را برایم زنده می کند. ومن زمزمه باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت ....
2 "اهل" بودن برای آدم ها چیز خوبی است.اهل محل هوای هم را دارند.فلانی که اهل نماز و روزه است را راحت زن می دهند.اصلا خود اهل بار معنایی اش تقریبا مثبت است آن قدر که پسر اهل روی حرف پدرش حرف نمی زند.اما اهل یک رابطه دوسویه است در این اشکال که یک طرفش مکانی است و صفتی و طرف دیگرش پر واضح که واژه"اهل" ی!
اما کار به اهلی شدن که می رسد مدلول شخص می شود.من اگر گربه ای را اهلی کرده باشم یعنی این که آن گربه اهل من است.من لذت می برم از داشتنش و او هم با من راحت است.به هوای من آزاری هم نمی رساند به بنی بشر.این تا این جای کار.
3 زمان برای انسان ها همیشه سوال برانگیز بوده.این که چه جنسی است؟چیست؟چرا این قدر برگشت ناپذیر است.رابطه اش با هستی چیست.چرا نمی شود لحظه هایی را که چون گله ای وحشی رد می شوند و همه چیز را پشت سر می گذارند متوقف کرد._یادم می آید از دوستی چند سالی بی خبر بودم.اتفاقی که در خیابان دیدمش مثل کاغذی بود که مچاله شده باشد و بعد اندکی هم باز شده باشد .ترکیبی از تخریبی تام و ترمیمی نیمه تمام .نه از طراوت های زنانه اش خبری بود و نه از پوست تازه اش.آرایشش مثل لباسی گران و گشاد به تن صورتش گریه می کرد.چروک و خمود شده بود.و من فکر کردم حتما با زمان تصادف کرده است.شنیده بودم که زمان گاهی اوقات به کسی می زند و فرار می کند._
بدون شک عکاسی ارضای نیازاست به میل رام کردن همه چیزحتی زمان. و اهلی کردن مترادف رام کردن است در دایره المعارف ها.عکاس همچون گاوبازی ورزیده سوار بر اسب دوربن می شود و می زند به گله زمان و از آن وسط بند می اندازد به گردن آن لحظه ای که نشان کرده است و می کشاندش به این ور خط._شکار لحظه ها ترکیبی است به کنایه همین مفهوم_ می بندش به ورقی که دیگر نتواند فرار کند و این لحظه دیگر لحظه نیست.اسمش می شود عکس. که روزهای اول تازه است هنوز وحشی است انگار نگاه که می کنی می خواهد سر از قفسی که ما آلبوم می نامیمش بیرون بیاورد و گلوی بیننده اش را بدرد.یا مثل ماری به پر و پای فکرمان بپیچد.یا حتی چون سگی چنان پارس کند که قدمی به عقب تر به خاطر بیاوریم.اما بعدش کم کم رام می شوند .اهلی می شوند می شود به آن ها نگاه کرد بدون آن که ترسید از چنگ زدنشان._بگذریم که بعضی لحظه ها چنان بزرگند که هرچه قدر هم بگذرد باید مواظب بود به وقت دیدنشان.خطرناکند و با شکوه.شکارچی اش معروف می شود حتی استثنائند الیته و در حال انقراض_ و خلاصه جوری وابسته می شوند به ما که اگر نگاهشان نکنیم زرد می شوند و شاید حتی بپوسند.و تازه این وقت است که حتی سواری هم می شود گرفت. برعکسی بشینی و چون اسبی در سرزمین یاد ها بتازی. و خب بعضی وقت ها هم باید بر خر خاطره ای گز کنی و آرام آرام از سربالایی کوه و کمری بالا بروی.همه ما توی خانه مان از این آلبوم هایی که بی شباهت به مزارع حیوانات نیستد داریم.شاید دور از ذهن نباشد که مزارع لحظات بخوانیمش.
4 و دلیل همه این نوشتن ها:
سیامک روزی داستانی نوشته بود در باره مردی که خیلی دوست داشت داستان نویس بزرگی شود.همیشه می نوشت شبانه روز می نوشت موقعی هم که نمی نوشت به نوشتن فکر می کرد اما حاصل کار داستان نبود که هیچ ، هیچ چیز دیگری هم نبود!این مرد آن قدر نوشت تا پیر شد و آن قدر تر نوشت تا این که مرد.اما هیچ گروهی از هنرمندان حاضر نشدند او از خودشان بدانند.نه شاعران تسلیتی گفتند و نه داستان نویسان اعلامیه دادند و نه منتقدین مجلس ختمی گرفتند.مردم که دیدند این طور است تصمیم گرفتند از او به عنوان یک نانویس یاد کنند و حتی مجسمه اش را در وسط یکی از میدان های شلوغ و کثیف شهر بگذارند. لازم به توضیح نیست که سیامک شخصیت این نانویس بزرگ را بدون دادن هر گونه حق کپی رایت مستقیما از من برداشت کرده بود!بله من یک نانویس بزرگم.
در ادامه تلاشهایم برای داستان نوشتن چند وقتی عکس هایی را که کاملا اتفاقی می دیدم جمع می کردم و برایشان یک داستان می نوشتم که این عکسی هم که رویت فرمودید آخرین عکس از این سری "عکسنوشته" بود.اما حساب کردم دیدم بهتر است آدم خودش احترام خودش را داشته باشد! خواستم در موردش چیزی بنویسم که اینی که خواندید از آب درآمد.به هر حال فراموش نکنید که شما با یک نانویس بزرگ طرف هستید!