وقتی شکیبایی مرد می شد به راحتی گفت که نماد نسلی از روشنفکری ایران هم همراه با تعلقاتش و سرخوردگی هایش به گور رفت.اما برای بهروز وثوق به راحتی نمی توان چیزی گفت.کدامش؟سوته دلان یا رضا موتوری؟ داش آکل یا گوزن ها ؟نمادی از لمپنیسم یا اسطوره ای از اعتراض؟
مرگ های هرروزه ای که می شنویم در کنار مرگ های هرروزه امیدهایمان...دیگر کار از ناراحتی گذشته است.سیگاری چاق می کنیم و اگر بود لبی تر می کنیم و برای آخرین بار شاید سوته دلان را می بینیم و نمی فهمیم که اشکی که دور چشممان حلقه می شود از شراب تلخ مرد افکن است یا از شر شور دنیا؟
خدا را شکر که حداقل بهروز مثل مشایخی و جمیله شیخی و نادره ایران نبود تا زنده زنده بمیرد.
زندگی کرد و مرد. و البته همه مان داریم زنده زنده می میریم.